تبلیغات
نوشته های دختری که همه فکر میکنن بزرگ شده اما .....
اینجا،گاهی پاسخی برای لطف شما نیست.به بزرگواری خود ببخشید که کولی وار در این حوالی پرسه می زنم و آداب دنیای مجازی نمیدانم.

6.1

چهارشنبه 1 شهریور 1391 03:32 ق.ظ

نگارنده : آدن
این پنجمین " یک شهریور هست" 
یا باقی اول شهریورها فرق داره. 
شاید زنجیره اول شهریور ها! امروز قطع بشه.




دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: - -

با "صبر" نزدیک شوید.

دوشنبه 19 تیر 1391 02:51 ب.ظ

نگارنده : آدن

هی این آگهی " زود قضاوت نکنیم " و میبینم و باز زود قضاوت میکنم. 
دیروز  کم مونده بود رابطه 4 ساله مو با عزیزترین دوستم از بین ببرم. 
 اگر اتفاقی نیافتاد. 
اگر آخرشب بر عکس ظهرش که آتشفشان بودم، خاموش و آروم بودم فقط به خاطر صبوری دوستمه. 
صبر کرد تا من خودمو خالی کردم و کشتمش بعد برام توصیح داد که چی شده. 
ما هم که شرمنده همیشگی هستیم.  :/
چاره من صبره.
من که ندارم اما طرف مقابلم حتما باید داشته باشه.



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: - -

3

یکشنبه 18 تیر 1391 01:37 ق.ظ

نگارنده : آدن
امشب منتطر هیچ تلفن و پیامی نیستم.
فکر امروز و فردا هم نیستم. 
فقط خوابم نمیاد!


پ.ن: سردم هم هست!



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: - -

قرار

پنجشنبه 15 تیر 1391 02:30 ق.ظ

نگارنده : آدن

نزدیک دو ساعت از نیمه شب گذشته. 
نشستم دارم ریحان پاک میکنم.
دسته دسته
میگذارمشون تو سبد 
با خودم زمزمه میکنم باده فروش می بده! باده فروش می بده!
تلویزیون روشن میکنم
شبکه تهران
دکتر الهامی داره میخونه :

قرارمان فصل انگور
شراب که شدم 
بیا
تو جام بیاور
من جان...

من فکر میکنم که این شعر "رحمان عباسی" هست.
بیا نداشت
فکر میکنم و بلند بلند تکرار میکنم

قرارمان فصل انگور
شراب که شدم 
تو جام بیاور
من جان...

مطمئن شدم بیا اضافیه!

بعد دوباره تکرار میکنم
دوباره تکرار 

همینطوری یه دفعه با دستهای کثیف میشینم پای لپتاپی که داره برام "باده فروش می بده!" پخش میکنه.
همچنان زمزمه میکنم.
تو فیس بوک مینویسم،
تو پلاس تکرارش میکنم،
با نوشتن یادم نمیره!
پاک نمیشه از ذهنم که آروم بگیرم.

دوباره میام ریحانها رو دسته میکنم.

قرارمان فصل انگور...

بغض میکنم
اشک میاد تا گوشه چشمم

یادته 18 مرداد؟

قرارمان؟

فصل انگور...؟

 نیمه شب
کاخ نیاوران
کنسرت شهرام ناظری

ای ساربان آهسته ران 
کارام جانم میرود
وان دل که با خود داشتم
با دلستانم میرود
...


صدای نفسهامو میشنوم
کوتاه و با آه

شراب که شدم

بزرگ شدم. 
بزرگ شدم!
شراب شدم!
به دُرد هم نشستم!
به دَرد هم!

تو جام بیاور...

جام آوردی؟ 

من همینجا نرفتم و موندم. منتظر

من جان گذاشتم ...




پ.ن: ادامه به قرینه هیچ حذف شد.









دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: - -

2.

جمعه 18 فروردین 1391 08:35 ب.ظ

نگارنده : آدن
امروز جمعه
دیشب تا 4 صبح به خودم پیجیده بودم و دلم میخواست سرمو بکوبم به دیوار تا این فکر و خیالهای بیخود و بیجهت بریزن بیرون. به ضرب و زور قرص خوابم برد.
اما صبح یکی یکی دوستام تماس میگرفتن و پیام میدادن:

-آدن داریم میایم دنبالت بریم بیرون!

- دیشب خوابتو دیدم! خوبی؟

-آدن ظهر میام پیشت ناهار چی بگیرم؟

- دخترجان کجایی دلتنگتم و البته نگران!

بعد از همه این خوشحالیها ساعت سه یه دوست قدیمی اومد دنبالم و رفتیم پارک پرواز و بادبادک بازی و دیدن نی نی های خوشگل.
ساعت 7  هم فالوده و  نشست دوستانه با یه گروه دیگه از دوستام .
دیشب یک درصد هم احتمال نمیدادم که جمعه ‌ام  اینقدر خوب بگذره و نفهمم عصر جمعه کی گذشت!






دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: - -



تعداد کل صفحات : 54 1 2 3 4 5 6 7 ...