تبلیغات
نوشته های دختری که همه فکر میکنن بزرگ شده اما .....
اینجا،گاهی پاسخی برای لطف شما نیست.به بزرگواری خود ببخشید که کولی وار در این حوالی پرسه می زنم و آداب دنیای مجازی نمیدانم.

ساده نه! خیلی سخت!

چهارشنبه 20 بهمن 1389 01:21 ق.ظ

نگارنده : آدن
تو همان موقع، همان ساعت، تمام/شروع شده بودی.
نمیدانم به چه فکر میکردم.
شاید فقط نگاه میکردم
به جلو
به چراغ
به آینه
به ردیف لامپهای بولوار
که دیدم تو زیر چند پتو و انبوه سکه
خیلی نزدیک تابلو آستانه 5km افتاده بودی
پیرزنی بود که صورتش را میخراشید
 و
زنی که پیچیده در پتو میلرزید.
 به این فکر کردم
که به همین سادگی تمام/ شروع شد.
صدایم زدند:
آدننننننن
و من
کلاچ
دنده
پدال گاز!
نایستادم
رد شدم!
رد شدم!
رد شدم!
.......

پ.ن: این لحظه را در 22:53 بیست و چهارمین شب شهریور 89 در خط کناره تجربه کردم. زمان دقیقش را فراموش نمیکنم. برای من زمان متوقف شده بود. هنوز هم گاهی به آن جسم پیچیده در پتوی کنار جاده فکر میکنم.که امید بود. آرزو بود. عزیز بود اما رفت به همین  سادگی!!!!!!




دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: - -

.......

یکشنبه 17 بهمن 1389 04:07 ب.ظ

نگارنده : آدن

این روزها مثل هم مثل سابق میگذرند فقط من دچار آفتی به نام گوگل ریدر شده ام و حرفهایم را در لحظه در آنجا مینویسم. هزار بار در هفته گذشته اینجا را باز کردم و بستم انگار که غریبه باشم. اما بیش از آن نیست . فقط عادتم عوض شده و حرفهایم کمتر!!
دلیل خاص هم شاید داشته باشد شاید نه!
شاید احساسم عوض شده باشد، شاید نگاهم، شاید روزگارم!
من را همین پایین گوشه سمت چپ میتوانید بخوانید! هر روز! گاهی روزی چند بار!






دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: - -

برنامه این هفته: اسفند دود کن!

چهارشنبه 6 بهمن 1389 10:52 ب.ظ

نگارنده : آدن
1- شنبه صبح: دارم از خونه میرم دانشکده. سر خیابون سوار تاکسی میشم. راننده حاج آقا حیدری همسایه چندین و چند ساله‌مون هست . سلام علیک گرم و احوالپرسی پدر و خانواده. در مورد درس و کارم هی سوال میپرسه و هی با لبخند میگه ماشالله! بعد یه دفعه به خانمی که از قبل کنارش سوارشده بود نگاه میکنه و میزنه به داشبرد بعد میگه دخترم برای خودت اسفند دود کن بعد هم برام لاحول و لا قوه الا بالله میخونه و فوت میکنه پشت سری که من نشسته باشم!


2- دو شنبه عصر: برام پیامک رسیده. حاج خانم کریمه دوست پنجاه ساله‌م!که همسن و سال مامان هستن که خاله صداشون میکنم. نوشتند: عزیز خاله الان  در حرم امام رضا هستم و نایب‌الزیاره.  برات دعا میکنم تو هم برو برا خودت اسفند دود کن!!!!!!!

3- سه شنبه عصر نزدیک به غروب: س زنگ زده و داریم راجع به برنامه های کلان مدیریتی!! در زمینه اقتصاد و آزمون امسال دکتری و آیلتز و هزار مسئله جدی دیگه! حرف میزنیم. یه دفعه  صدای قهقهه خنده‌ش بلند میشه. میگم چی شده میگه که پسرش وایساده هی پشت سر هم میگه به آله بگو اسبند بوت کن! اللهم! کن!! میگم اینو از کجا میگه؟ میگه مامانم بهش گفته!!

4- چهارشنبه ساعت 11 کتابخانه گروه: دارم با استفاده از بند "پ" 3 تا پایان نامه امانت میگیرم . درددل میکنم بتا خانم مسوول کتابخانه که سرم خیلی شلوغه و گیج شدم. دور خودم میجرخم همینطوری، میگه اسفند دود کن!!!
کسی که سردرگم باشه اگر اسفند دود کنه چشم زخم ازش دور میشه و راهشو پیدا میکنه!

5- همین دو ساعت پیش: با یکی از دوستام تلفنی  دارم صحبت میکنم. از در و دیوار میگیم و میرسیم به اینکه من امروز 7 ساعت پای پی سی بودم و الان سردرد دارم و میخوام زود کارمو تموم کنم برم بخوابم، میگه قبل از خواب اسفند دود کن!! منم دیگه واقعا باید تو دوربین زل میزدم! :|

میبینید اطرافیان من چقدر با هم همفکر و همزمان!!!!!!!!هستند!!

اعتراف میکنم که تا کنون به برنامه این هفته و تجویز دوستان عمل نکردم هنوز و خودم را از معجزات بی پایان اسفند محروم نموده‌ام!  ;)


پ.ن: نتیجه میگیریم این که ما تا به حال عقب مانده‌ایم در همه احوالات زندگیمان به خاطر چشم زخم بوده و نه احیانا تنبلی و اهمالکاریهای دایمی‌مان! و کلا در این میان آقا دزده بی تقصیره! چشمش زدن!




دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 7 بهمن 1389 12:30 ق.ظ

هل من ناصر ینصرنی؟

جمعه 24 دی 1389 12:06 ق.ظ

نگارنده : آدن
دیگه کم کم دارم کم میارم! کلن یک دستمان به فنا رفته است! و من نمیدونم چطوری دارم روزی 8-9 ساعت با این دست تو آزمایشگاه یک لنگه پا وایمیسم و کار میکنم. لج کردم که تموم بشه. یعنی یا این تموم شه یا من!
البته روی ما بیشتر ازین حرفاست. تمومش میکنم!



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: - -

اولین دوشنبه زمستانی

دوشنبه 20 دی 1389 11:52 ب.ظ

نگارنده : آدن

- دیشب سخت گذشت. با اینکه برف میبارید خیلی خوشحال نشدم (شایان ذکر است که نتیجه این پدیده طبیعی جوی! همیشه برای من مصداق مرده بدم زنده شدم است!) از سر شب استرس و ناراحتی ناشی از سقوط هواپیما در ارومیه حسابی اذیتم میکرد و نمیگذاشت که آروم بگیرم و هی در ذهنم مسافران  پروازو مجسم میکردم. به لحظات قبل از مرگشون و رنجی که کشیدند فکر میکردم..صبح ساعت 6 هم با اضطراب بیدار شدم و...
بگذریم. خدایشان رحمت کناد و امیدوارم روحشون قرین آرامش باشه و برای خانواده‌هاشون آرزوی صبر میکنم.

- برف میبارید تکه تکه! تا ساعت 10 بارید و بعد همه جا که سفید شده بود. دوست نداشتم پامو از اتاقم بیرون بگذارم .
 صبحانه تنهایی تو بالکن سرد برفی با لیوان چای و شیرینی نخودچی.. .
 نزدیک ظهر دیدم نمیشه و رفتم بیرون، موقع برگشتن ناخودآگاه شاد بودم و زنده شده بودم. ساعت 3 هم برای خودم رفتم قدم زنی و عکاسی و یک باغچه یک دست سفید و پا نخورده! پیدا کردم موقعی که در سکوت و خلوت از مناظر  برفی عکس میگرفتم  چشمم به باغچه بود. یه دفعه فکر کردم که بسه خانم بودن و اینا!! یک ساعت دیگه اینجا کشف میشه و دیگه هیجی ازش باقی نمیمونه! بنابراین...
 میدونید چه کردم؟
شیرجه!!
توی برفها برای خودم دراز کشیدم و  پروانه درست کردم . زل زده بودم به آسمون. یه قسمت آبی، اونطرفتر سفید پنبه ای. باد ابرها رو هل میداد. دوطبقه شده بودند و فضای آبی رو پر میکردند. بعد هم بارید کم کم. یه کم چشمهامو بستمو حسش کردم. سعی کردم خودمو به فضا بسپرم و همه‌شو برای خودم حفظ کنم. نمیتونم اون لحظات سرشار از انرژی و آرامشو وصف کنم. فوق‌العاده بود.
 عالی...

-  عصر هم نشستم و آرشیو وبلاگ خودمو و یکی دو تا از دوستانو زیر و رو کردم. نشخوار خاطرات!!  احساس خاص و جالبی داشتم. خیلی از این خاطراتو فراموش کرده بودم. با چند تا پست خودم نشستم به گریه و با چند تا دیگه هم قهقهه خنده‌ام به آسمون رفت. برای بعضی هم کلن تعجب کردم که من اینارو نوشتم؟؟ عجب!!





دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: - -



تعداد کل صفحات : 54 ... 3 4 5 6 7 8 9 ...