تبلیغات
نوشته های دختری که همه فکر میکنن بزرگ شده اما .....
اینجا،گاهی پاسخی برای لطف شما نیست.به بزرگواری خود ببخشید که کولی وار در این حوالی پرسه می زنم و آداب دنیای مجازی نمیدانم.

و پیامی در راه!

جمعه 26 آذر 1389 08:19 ب.ظ

نگارنده : آدن
میترسیدم از دیروز و هر خبری! از صبح تاسوعا تا همین 2 ساعت پیش خودمو از تلفن، اینترنت محروم کرده بودم. حتی دوست نداشتم از خونه برم بیرون.
امروز عصر رفنم بیرون. گوشیمو روشن کردم و به اینترنت وصل شدم.

هیچ خبری نبود!!!

و من هم هیچ واکنشی نداشتم نسبت به این!! نه خوشحال و نه غمگین هیچ!

بله من ترسو هستم! حرفی هست؟؟

پ.ن: خبر بودیعنی!! مثل هر روز. همون دردها و غصه ها! همون حرفها و دردهای دوساله و چند ساله. خبری که من ازش میترسیدم نبود!



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 26 آذر 1389 11:18 ب.ظ

انا فتحنا...

سه شنبه 23 آذر 1389 03:33 ب.ظ

نگارنده : آدن

دیشب اونقدر ذوق و هیجان برای بارون و هوای بعد از بارون  خرج کرده بودم که موقع خواب احساس میکردم خالی‌ام.

 ما بی‌جنبه‌ها عادت داریم که بعد از هر سرخوشی و شادی زیاد احساس پوچی بهمون دست بده  و منم که اصلا و ابدا ازین قاعده مستثنی نیستم احساس پوچی میکردم.

 البته در اصل موضوعی بود که یادآوریش باعث شده بود حالم بد بشه و استرس بگیرم. اونم جریان گم شدن نمونه هام توی آزمایشگاه بود. 200 تا نمونه آماده که براشون کلی زحمت کشیده بودم یه هو آب شده بودن رفته بودن زمین و ما (من و بجه‌های ازمایشگاه ) همه جا رو گشته بودیم و کل ساختمونو زیر و رو کرده بودیم و نهایتا بخ این نتیجه رسیده بودیم که نظافتچی اشتباها بیرون ریخته باشدشون. اصلا نمیدونستم این دردمو به کی بگم. باورش نمیکردم و هی پس میزدم و امیدوار بودم که پیدا بشن. که اگر این اتفاق نمیافتاد عواقبش آنچنان وخیم بود که حتی جرات فکر کردن بهشو نداشتم. دیشب ساعت یک دوباره یادم افتاد و ترسیدم از این که دوباره نشه. که این همه زحمتم هیچ بشه و ... . حالم بد شده بود . مستاصل شده بودم. این پنیک اتکی که میگن! قلبم تو گلوم میتپید و واقعا نمیدونستم چه کنم. برای چند تا از دوستام پیام زدم که: بیداری؟ فقط یکیشون جواب داد که: وعلیکم ، آره. خوب منم همونطوری با اس ام اس جریانو براش گفتم و ایشون هم نه گذاشت و نه برداشت که آدن خانووم! تو که قبلا یه بار برات اتفاق افتاده بود باید بیشتر  دقت میکردی!! دلم گرفته بود،یه دفعه به هم فشرده شد. براش نوشتم که دفعه قبل باید همه روزهای فروردینو 24 ساعت سر زمینم میخوابیدم تا اون راننده محترم گیاهامو از بین نبره و الان باید چه میکردم؟ نمونه هام تو سردخونه بودن. نکنه باید اونجا هم میخوابیدم؟؟  بعد این دوست برگشته میگه :اِه راست میگی چی بگم! دیدم دیگه دلم نمیخواد باهاش حرف بزنم. گفتم احساس کردم نیاز به همدلی دارم!! ببخشید مزاحمت نمیشم و شب بخیر. برگشته میگه خواهش میکنم و خوشحالم که تونستم کمکت کنم!!! . مرسی که منو برای همدلی انتخاب کردی و شبت بخیر!   منم که هاج و واج بودم از لطف این دوست مهربان و به شدت همدل! همچنان حالم بد بود و شماتت دوست محترم بیشتر حالمو گرفته بود. همونطوری برای خودم زل زده بودم به سقف و فکر میکردم. یه دفعه یادم افتاد که کوچک که بودیم برای گمشده ها سوره نصر میخوندیم. ناخودآگاه زمزمه‌ش کردم و بعدش آروم گرفتم. مدتها بود که با خوندن قرآن آروم نمیشدم. خوابم برد و صبح اومدم دانشکده. در کمال ناامیدی به ازمایشگاه سرزدم و خبری نبود. انبار هم همینطور نه! اتاق آون؟ بله! نمونه ها همه اونجا بودن. پیش نمونه های جدیدترم. یه آدم مهربون و مسوول برام پیدا کرده بود و کنار گذاشته بودو هنوز نفهمیدم کی بوده .

و من باید شکر کنم.

باید مینوشتمش! همینقدر سریع و بی مقدمه اونم با کامپیوتر آزمایشگاه




دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: - -

اونی که میخواستم!

دوشنبه 22 آذر 1389 05:03 ب.ظ

نگارنده : آدن

تو تاریکی تنها تو یه خونه درندشت نشسته باشی و مهتابی اتاق خراب شده باشه و هی چشمک بزنه از تو پنجره آسمون سیاه و تاریک باشه و  و حیاط پر از برگهای خشک مو تو حیاط شده باشه. تلویزیون هیچ برنامه‌ای نداشته باشه و برای خودش ناله کنه و  تو بترسی و از موزیک باکس همینطوری آهنگ دق بیار و الته دق بده! "" اونی که میخواستم منو تنها گذاشت رفت!"" کامران هومن پخش بشه، چه حالی پیدا میکنی؟ دلم میخواد بشینم و همینطوری گریه کنم برای اونی که نیومده که بخوام و بگذاره بره!! دارم خفه میشم و البته میترسم. کی شب میشه. از تعلیق غروب ابری آذز ماهی و آسمونی که خسیس شده و هی گوشه باریدن میاد دلم گرفته. بغض دارم ......

 

پ.ن: همین الان که که پستو ارسال کردم بارون گرفت. داره میباره! داره میباره!!!!!!!!!!!!!!!!! بگم که همش پرید! حالم عوض شد! بگم که ذوق زده‌ام؟ بگم که خوشحالم ! هستم. خیلی و شکر خدای بزرگ و مهربون




دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 22 آذر 1389 05:15 ب.ظ

امروز بعدازظهر در گوگل ریدر

شنبه 20 آذر 1389 09:30 ب.ظ

نگارنده : آدن
امروز موقع کار دو تا پست در گوگل ریدر نوشتم که بعدا که خوندم کلی تعجب کردم!
نمیدونم چرا ادبیاتم! عوض شده! احتمالا جو خیلی علمی سایت ما را گرفته بوده و در عوالم کشف دوباره و شکافتن مجدد آن درفشانی نموده‌ایم!
 
 1- تو سایت دکتری گروه نشستم. یه خانمی هست اینجا که غریبه هست با شال رنگی رنگی و کیفی که معمولا خانمهای خانه دار دست میگیرن نشسته پشت یکی از کامپیوترها. یه سری کاغذ هم جلو روشه. یه سرک کوچولو که کشیدم با چشمای تلسکوپم دیدم همه‌ش لیست منابع به انگلیسیه. حالا خانمه یه فایل ورد باز کرده هی به این نگاه میکنه هی به اون!
خسته شده و عصبیه
همش نفسهای عمیق میکشه و اخم میکنه
دست به چونه میشینه و زل میزنه به مانیتور!
معلومه خانم یکی از این بچه‌های دکتری‌ست که داره برا آقاشون تایپ میکنه
حتی حدس هم میزنم که تو خوابگاه متاهلین زندگی کنن.
چون میشناسم بچه‌هامونو! میمیرن برن خونه اجاره کنن اکثرا! همه‌شون هم بورسن! پول بورسو میدن پرشیا قسطی میخرن بعد تو خوابگاه زندگی میکنن و غذای سلف میخورن!
شایدم پراید میخرن!
اما تو خوابگاه میمونن.
شایدم زندگی خرج داره، من نمیدونم!؟
شاید نفس من از جای گرم بلند میشه!
چه میدونم
اصلا به من چه!
فضولم مگه!.
نمیدونم چرا اینو نوشتم. خوب نوشتم دیگه!!
خواستم لال از دنیا نرم حتما! واللا
 
 
2- من میگم دلم نمیخواد اینجا کار کنم!؟
برگشتم یه لحظه از پنجره بیرونو نگاه کنم میبینم دست آقای دکتر بعد از این تا آرنج! تو دماغشه!
خاک بر سر!
همون یه لحظه هم دل و رودمو هم آورد!
 
پ.ن: خود زنی کردیم با این نوشته!



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 20 آذر 1389 09:38 ب.ظ

خوش‌خوابی!

جمعه 19 آذر 1389 12:10 ب.ظ

نگارنده : آدن
دیشب برای اولین بار در هفته گذشته به محض اینکه سرمو گذاشتم رو بالش خوابم برد و بهم یاد آوری شد که یکی از بهشت!های روی زمین همین راحت به خواب رفتن و پیوسته خوابیدن هست.

7 صبح بیدار شدم اما همین که نگاهم به ساعت خورد؟(گره خورد؟ برخورد کرد؟) دوباره تصمیم گرفتم بخوابم و بیهوش شدم تا 11 . بیدار کهه شدم غرق لذت و آرامش بودم و آدن بداخلاق سرصبح حالش عالی بود.

 موقعی که بیدار شدم به این فکر کردم که هفته پیش این ساعت بین پارکینگ الغدیر و میدون قدس و تجریش دنبال فلان جناب سروان و جناب سرهنگ بودیم که باباجان ماشینو کجا بردین آخه! از یادآوریش خنده‌ام گرفت. اوضاعی داشتیم صبح جمعه‌ای!

برام جالب بود که چی شد که اینطور شد؟؟
به این نتیجه رسیدم که :  اِ چه جالب! دیشب که ال سی دی لپ تاپ مبارک دوباره به ملکوت پیوست، نتونستم خبر بخونم و حرص بخورم که آب پاشی! جنگل ابر، گلستان، کاج، کرج، شهلا، تحریم، جنگ، مونته نگرو، همین حوالی اطراف مولوی، شوش، مترو و ... . و همینطور گرافها و جدولها و مقاله ای که سابمیت نشده و سمینار 2 پیشرفت رساله و وقت کمی که دارم یا وقتی که ندارم و ... .

بعدش هم قبل از خواب یک مکالمه دلپذیر و 5 تا آهنگ خوب و یه آهنگ (روم به دیوار!) همه چی آرومه! بعد هم نفهمیدم چی شد!

نتیجه گیری: مرسدس (همون لپ تاپ آدن) عامل همه بیخوابیهای منه!








دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: - -



تعداد کل صفحات : 54 ... 5 6 7 8 9 10 11 ...