تبلیغات
نوشته های دختری که همه فکر میکنن بزرگ شده اما ..... - تو آشتی هم اتفاق میافته......نق میزینیم.
اینجا،گاهی پاسخی برای لطف شما نیست.به بزرگواری خود ببخشید که کولی وار در این حوالی پرسه می زنم و آداب دنیای مجازی نمیدانم.

تو آشتی هم اتفاق میافته......نق میزینیم.

سه شنبه 12 مرداد 1389 12:00 ق.ظ

نگارنده : آدن
امروز کلن بی حس بودم به خاطر بد خوابی شب قبل و البته جدای اون درگیریهای فکری دایمم که وقتی بساطشون پهن میکن بلافاصله دیگ خورش کنگرو بار میذارن و ردیف ردیف لنگر میچینن.

امروز و دیروز خوراک من اشک اشک بود و به خود پیچیدن و ادای آدمهای شاد و بی مشکلو درآوردن. عصر رفتم بیرون. باد خنکی هم میوزید و نشستم رو زمین و برای خودم گریه کردم. یکم بلند کمی آروم،  پشه ها اومدن حسابی دلداریم دادن که تو که این قدر شیرینی !! چرا با گریه شام ما رو تلخ میکنی!! 7-8 تا هم کف پا و دست و سرمو بوسیدن و داغ گذاشتن و رفتن.
کلن اینم از شانس ما.
زنگ میزنیم که دلمون وا شه یا آدمش پیدا نمیشه با همونی هم که هست کلن .........
ای خواهرررررررررررررررررر
اسمارتیز خوردمو رفتن آشپزخونه ! شام پختم تلوتلو خوران. خوردنش اما سخت بود. خوابم میامد. الانم خوابم میاد.

راستی دوستای خوبی که قدم رنجه میکنید ببخشید که کولی ام و گاه گاه به کامنتها پاسخ میدم. با روبنده و پوشیه وبلاگهاتونم زیارت میکنیم ببخشید که سوات !!کامنت گذاری نداریم.
به جای ما، شما
شاد زی مهر افزون
باشید


حوصله داشتید برام دعا کنید. یه دو سیر آرامش کافیمه به خدا. بیشتر نمیخوام.  این روزا محتاجترم.



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 12 مرداد 1389 12:31 ق.ظ