تبلیغات
نوشته های دختری که همه فکر میکنن بزرگ شده اما ..... - خوبم! ممنون!
اینجا،گاهی پاسخی برای لطف شما نیست.به بزرگواری خود ببخشید که کولی وار در این حوالی پرسه می زنم و آداب دنیای مجازی نمیدانم.

خوبم! ممنون!

سه شنبه 2 شهریور 1389 04:43 ب.ظ

نگارنده : آدن

سلام

مینویسم

اما

مدتیه که دستم  به قلم و کاغذ بیشتر انس گرفته و فراری شده از صفحه کلید!

تو ساعتهای بیکاری و انتظار آزمایشگاه

میشینم و تو دفتر یادداشت کاریم مینویسم، با جیغ تایمر به خودم میام میبینم که 10 صفحه از دفترچه عزیز پر دیتا که عادت داره بره کنار دست استاد راهنما بشینه رو سیاه کردم!(خوب البته که بعد از این این دفتر به دست استاد معظم نمیرسه!)

شبا که خوابم نمیبره

سالنامه بالا سرمه برش میدارم و تو تاریکی مینویسم

خرچنگ قورباغه!!

دارم فیلم میبینم و کاتالوگ زیر و رو میکنم که یه مدل از یه چیزی انتخاب کنم برمیدارم همون گوشه مینوسم. روان نویس و کاغذ گلاسه و قطرات جوهر سبز و انگشتهای رنگی !!

نوستالژی حس غالب این روزامه

به گذشته زیاد فکر میکنم، به  کسانی که در گذشته میشناختم. همکلاسی های سابق، دوستان گذشته و درگذشته!!

آلبوم برمیدارم و غرق میشم. عکس میبینم و مسخ شده کوچه پس کوچه های 10 -20 سال پیش را زیر پا میگذارم و دنبال آشناهام میگردم.

شخم میزنم، زیر و رو میکنم و میبینم که خیلیها رو فراموش کردم. خیلی از آدما، خیلی از جاها، خیلی از حرفا، خیلی از حسهای خوب!

به اینجا که میرسم. میترسم. میترسم که بزرگ شده باشم، که گم شده باشم، که گم کرده باشم خودمو!

میترسم از تغییر!! اما تغییر پیش اومده و انفعال من فقط اوضاع رو بدتر میکنه؟؟؟!!! (اصلا مگه بد هست؟)

...............

خسته شدم! باقیش بمونه برای بعد تر!




دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: - -