تبلیغات
نوشته های دختری که همه فکر میکنن بزرگ شده اما ..... - سه شنبه روزی.........
اینجا،گاهی پاسخی برای لطف شما نیست.به بزرگواری خود ببخشید که کولی وار در این حوالی پرسه می زنم و آداب دنیای مجازی نمیدانم.

سه شنبه روزی.........

سه شنبه 9 شهریور 1389 05:16 ب.ظ

نگارنده : آدن

امروز هم روزی بود!!!!!

صبح زود با کارآموز خوشگلم رفتیم سایت صحرایی یا همون مزرعه! این دختر اونقدر شیک و ناز هست که در تضاد کامل با بیل و کلنگ!! و وسایلی بود که اونجا باهاشون کار میکردیم!! یعنی من هی این بچه رو کنار کارگرهای نخراشیده ام میدیدم و حرص خوردم که چه آدم به دور از حس زیبایی شناسی هستم و این بچه رو آوردم اینجا!!

کارمون که تموم شد، آدن تا روی زانو! گل و شلی بود و درب و داغون تا توی کفشهاش هم پر آب و خاک!! اما حتی گوشه لاک حاج خانم! هم نپریده بود و دریغ از یه ذره گرد و خاک حتی!!(تکرار حتی عمدی میباشد!)

منتظر بودیم ماشین بیاد دنبالمون که یه صدایی شنیدیم. صدای ضعیف میو میو!! رفتیم دیدیم که!! وسط بر و بیابون یه مادر گربه ای 3 تا نی نی ناز داره اما از شدت گرسنگی و ضعف غش کرده بچه های بیچاره اش  همینطوری دور و بر مادرشون میچرخیدن و مینالیدن. خانم کاراموز محترم براشون تو کیسه پلاستیک از سر چاه آب برد و من طبق معمول راه افتادم دنبال نون! حالا مگه نون پیدا میشه وسط بیابون اونم تو این ماه که همه روزه بودن و هیچی با خودشون نداشتن. کلی راه رفتم !! یه گوشه زیر سایبان ماشینها یه بسته نون پیدا کردم (جوینده یابنده است!!) با ذوق پریدم رفتم برش داشتم! تصور کنید من ِ وسواسی از تصور تعداد میکروبهای اون نایلون داشتم سکته میکردم!! فکر میکنم نون ها!! مال سال پیش همین موقع بود!! اونقدر که کپک داشت اما من کوتاه نیومدم یه تیکه سنگک سالم پیدا کردم و بردم حسابی شستمش (خشک بودن!!)  یه ظرف غذا هم اونطرف تو آشغالا پیدا کردم که خالی بود اونم شستم!!! بعد اینو تو اون تیلیت کردم (یعنی نون تو ظرف دیگه!!) بردم برای مامان گربه هه!! اونم یه ذره که آب خورده بود به حال اومده بود و افتاده بود دنبال من!!  یه کم خورد بعد عین بدبختا که این چیه جلوی من میزاری ؟؟ خودت از اینا میخوری آخه که من بخورم کشید کنار!! منو میگید!! در حال دق که الهی بمیرم الان این میمره نی نی هاش بی سرپرست میشن راه افتادم دنبال غذا!!

جونم براتون بگه که سیر و سلوکی بود در نوع خودش!! که ما رفتیم تا سایت دامپروری و با گردن کج وایسادیم که آقا تو رو خدا یه ذره شیر بدین ببرم واسه بچه و ظرف نباشه و نگهبان نباشه و قیر نباشه و قیف نباشه و اینا! بعد به  عقل ناقصمون برسه که اینجا مرغداری هم دارین؟ که جواب مثبت باشه بعدش با گردن کج تر وایسی که میشه یه دونه تخم مرغ بدین این پیشی هه!! نمیره؟؟ اونا هم که کاملا! از رو رفته بودن دو تا تخم مرغ آوردن و قول دادن بعدا بهش نون بدن!!منم خوشحال از نتیجه تکدی گریم (!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!) در وسط بیابان برگشتم. گربه بنده خدا تا من برگردم همه اون تیلیت نون خشک و آبو خورده بود. تخم مرغها رو  براش تو ظرف شکستم خورد ، با نگاهش تشکر کرد. بچه هاشو سپرد به ما . رفت 10 دقیقه خوابید و بعد اومد به بچه هاش شیر داد و من یکی از قشنگترین لحظه های زندگیمو تجربه کردم. دیدن 3 تا بچه گربه که برای شیر خوردن مسابقه  گذاشته بودن و از سر کول هم بالا میرفتن. گفتن نداره که بچه گربه ها خیلی خیلی بانمک بودن. یکی دو تا عکس با گوشیم گرفتم که شاید بعدا اضافه کنم.

نثرش همه ایراده! جهت ثبت و با عجله نوشتم.

در مورد شعر!! مصرع!! دیروز گفتن نداره که اصلش اینه: "یار مرا غار مرا عشق جگر خوار مرا     یار تویی غار تویی خواجه نگهدار مرا"  اونی که دیدید قلب شده توسط اینجانب بود در ذهن سیالمان که همانطوری هم دوست داشتیم بنویسیم!




دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: - -