تبلیغات
نوشته های دختری که همه فکر میکنن بزرگ شده اما ..... - یه عصر ....
اینجا،گاهی پاسخی برای لطف شما نیست.به بزرگواری خود ببخشید که کولی وار در این حوالی پرسه می زنم و آداب دنیای مجازی نمیدانم.

یه عصر ....

شنبه 13 شهریور 1389 07:17 ب.ظ

نگارنده : آدن

موندم که دلتنگیهامو  کجا ببرم. حساس شدم به بودن و  نبودن آدما. به گذشته فکر میکنم. نه خیلی دور همین 2 ماه پیش مثلا،الان میفهمم که 2 ماه پیش خوش تر و خوشبخت تر بودم. کاش میشد به خانم م.پ، س.و  و ... فکر نکرد. کاش میشد اهمیتی برای حرف و رفتار دیگران قایل نمیشد. کاش میشد خودسر و خودخواه زندگی کرد. امروز عصر از اون عصرای دلگیره! شایدم روزه گرفتن آستانه هامو آورده پایین. بعضی وقتا از ترس سوءتفاهمات حتی دلم نمیخواد حرف بزنم. انگار همه کافر شدن که به کیش خود پنداریشون داره منو از بین میبره. اونقدر که خودخوری میکنم که چرا این گفت ... و من گفتم....

.................................

یه دفعه چشماتو باز بکنی که ببینی واقعا تنهایی.

که حرفه بودن دیگران با تو. که همین که پا تو از خونه بیرون میگذاری باید کر بشی کور بشی که نبینی و نشنوی.

فعلا دلم پره. حس ندارم حتی زنگ بزنم با مامان یا یکی از خواهر ها حرف بزنم مبادا بفهمن خوب نیستم.

عجیب تنها شدم!! با وجود این همه ادم که ادعا میکنن با منن! که حواسشون به منه!!

چه فایده ! من که تنهام.




دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: - -