تبلیغات
نوشته های دختری که همه فکر میکنن بزرگ شده اما ..... - گردنبند محیرالعقول من!!!
اینجا،گاهی پاسخی برای لطف شما نیست.به بزرگواری خود ببخشید که کولی وار در این حوالی پرسه می زنم و آداب دنیای مجازی نمیدانم.

گردنبند محیرالعقول من!!!

شنبه 3 مهر 1389 04:35 ب.ظ

نگارنده : آدن
یادمه وقتی 6-5 سالم بود یه گردنبند داشتم یا یه نگین بزرگ صاف و تخت. 
امروز داشتم وبلاگ گوریل فهیمو میخوندم. با خوندن این پستش " وقتی از دویدن در شهرک آپادانا حرف می‌زنم، از چه حرف می‌زنمخیلی بی ربط!! یاد اون گردنبندم افتادم.
این گردنبند موقع دوچرخه سواری نقش دو تا چرخ کمکی رو داشت. موقع دویدن نمیگذاشت نفسم بگیره. باهاش هر جا که میرفتم فیلم میگرفتم بعضی وقتا مینداختمش پشت گردنم که تصاویری که من اون لحظه نمیبینمو برام ضبط کنه بعدا بشینم زل بزنم تو نگینش و تماشا کنمشون.  بعضی وقتا تظاهر میکردم که با اون گردنبند می‏تونم با دوستام! (همون دوستانی که اسم نداشتن و هیچوقت هم ندیدمشون!) حرف بزنم.  یه وقتایی هم فکر میکردم از توش صدا میاد!! یه وقتایی فکر میکردم مامان اون گردنبندو انداخته گردنم که هر لحظه منو چک کنه!! از تو نگینش منو میبینه!!  بعضی وقتا که دور میشدم مامان از اون تو صدام میکرد!
پدر که میرفت سفر من تو نگین گردنبندم میدیدمش و باهم حرف میزدیم. یه بار هم موقعی که داشت میرفت کلی التماس کردم  که گردنبند منو بندازه گردنش که من ببینم تو هواپیما چه شکلیه!
مدرسه که رفتم. گردنبندم برام شد یه آویز ساده . فهمیدم که  فقط یه نگین و زنجیر ساده‏ست.بدون هیچ توانایی خاصی! شاید همین شد دلیل رفتنش!
نمیدونم این گردنبندو کجای بچه‏گی‏هام جا گذاشتم و بزرگ شدم!! شاید هم به سرنوشت گوشواره‏هایی که راه به راه خانم مهربونا!! از گوشمون در می‏آوردند، دچار شده باشه! واقعا نمیدونم. هرچی هم بهش فکر میکنم کمتر به نتیجه میرسم.
یادم باشه از مامان بپرسم..




دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 3 مهر 1389 04:38 ب.ظ