تبلیغات
نوشته های دختری که همه فکر میکنن بزرگ شده اما ..... - فقط جهت ثبت در خاطرات
اینجا،گاهی پاسخی برای لطف شما نیست.به بزرگواری خود ببخشید که کولی وار در این حوالی پرسه می زنم و آداب دنیای مجازی نمیدانم.

فقط جهت ثبت در خاطرات

سه شنبه 13 مهر 1389 05:19 ق.ظ

نگارنده : آدن
اونقدر خوشحال و هیجان زده‏ام که خوابم نمیبره.
با یک دوست بسیار بسیار عزیز تا دیروقت شب (الان دیگه سحر شده!) داشتیم بعد از مدتها حرف میزدیم و فیل من به شدت هوای هندستون کرد! 3 ماه و پنج شش روز زندگیمونو  در 2 ساعت و  هفت هشت دقیقه خلاصه کردیم برای هم.
اونقدر بعد از این مکالمه! انرژی داشتم که نمیخواستم بخوابم. هر چند بی شور دت آی دید مای بست!!!**
 دیدم خوابم نمیبره نشستم بخشی از کارهای عقب افتاده مو انجام دادم (ظرف این 2 ساعت کولاک کردم! البته به آرومی چون همه خوابن).

 یه تصمیم جدید گرفتم! که بیشتر هیجانم هم به خاطر اون تصمیم هست و نمیتونم صبر کنم تا یکی دو روز دیگه که عملیش کنم.

خدا رحم کنه ! باز دارم میرم! :دی
البته عزیز دلم، عزیز دلم!!! شاید هم نیومدم ;)



** be sure that I did my best!
 




دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 13 مهر 1389 11:06 ق.ظ