تبلیغات
نوشته های دختری که همه فکر میکنن بزرگ شده اما ..... - آینده...
اینجا،گاهی پاسخی برای لطف شما نیست.به بزرگواری خود ببخشید که کولی وار در این حوالی پرسه می زنم و آداب دنیای مجازی نمیدانم.

آینده...

سه شنبه 20 مهر 1389 11:57 ب.ظ

نگارنده : آدن
امروز روز بیحسی و تنبلی بود بعد از دیروز!

دیروز از 7 صبح شروع کردم تا 8 شب تو بگو یه لحظه نشسته باشم و استراحت کرده باشم. دیروز با اون همه قورباغه‌ای که قورت دادم و سنگهایی که جا به جا کردم نشستم و با خودم حساب کردم که اگر فقط 3 ماه همینطوری پیش برم کارم تموم میشه و با احتساب داوری و انتظار مقاله نهایتا تا بهمن دفاع میکنم. بعد به این فکر کردم که باید زنگ بزنم دانشگاه و بگم که از ترم بهمن برام واحد بگذارن. بعدش به فکر رفت و آمد و استخدام و خونه شهرستان افتادم. نهایتا هم ترس از تغییر و دوری و تنهایی...
 
دیشب تا صبح 10 بار از خواب پریدم، هر بار هم با یک رویا یا کابوس...

صبح زود که بلند شدم دیگه توان نداشتم!

هر چند کلا آدم منعطفی هستم و با هر شرایطی! میسازم. اما قبلش ترس از تغییر و مواجه شدن با شرایط جدید آرامش و انرژیمو ازم میگیره.
نمیدونم بقیه در مقابل تغییر و آینده چه واکنشی دارن، نمیدونم پشت ظاهر آرومشون درون آرامی هم دارن یا نه! اما به هر حال غبطه میخورم به حال دیگرانی که در برابر تغییر آرامششون حفظ میشه.

کاش منم بهره ای از بیخیالی داشتم.

شکر خدا که کلکسیون حساسیتهام!! تکمیله!



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: - -