تبلیغات
نوشته های دختری که همه فکر میکنن بزرگ شده اما ..... - من، زندگی، وبلاگ
اینجا،گاهی پاسخی برای لطف شما نیست.به بزرگواری خود ببخشید که کولی وار در این حوالی پرسه می زنم و آداب دنیای مجازی نمیدانم.

من، زندگی، وبلاگ

سه شنبه 11 آبان 1389 11:44 ب.ظ

نگارنده : آدن
اینو دوست داشتم. عنوان مطلبش گویاست: نوشتن و همین و خلاص

این حرف من و حرف ماست، وقتی کسی را میبینیم که وب ما را قبلا خونده تا با کسی از طریق وبش دوستان از دوم ! شروع کرده میشیم. وقتی روبروی هم میشینیم حتی برای بار اول. همدیگه رو میشناسیم از روی نوشته‌ها و صمیمی هستیم از همون اول از طریق کامنتها! اما کلی حرف هست که این دوست خوبمون عالی بیان کرده.

http://november25th.blogspot.com/2010/10/blog-post_31.html

از صبح هر جا دیدمش share کردم و لایک زدم. فکر کردم شاید بعضی از دوستان نبینن. قسمتهاییشو  که بیشتر دوست داشتم  اینجا میارم. اما کامل خوندنش لطف دیگری داره.


-اگر بروید به یک نمایشگاه نقاشی و از نقاش بخواهید برایتان توضیح بدهد که در تک تک نقاشی هایش چه کشیده ، اگر بروید پیش یک آهنگساز و بپرسید که تم آهنگی که ازش شنیده اید بالاخره غمگین است یا شاد ،اگر بروید پیش یک مجسمه ساز انتزاعی و بپرسید اینها کلا چی هستند که ساخته ،شک ندارم ؛یا یک جای مهارت او می لنگیده ، یا یک جای سواد شما ولی در هر دو حالت پرسیدن شما کار خطاییست و پاسخ دادن او خبط محض . وبلاگ من که اصلا یک اثر هنری نیست .یک صفحه ساده است مثل خودم. و من مثل همه وبلاگ نویسها جاه طلبیهایم را برای خواندن و خوانده شدن در همین صفحه خلاصه کرده ام .چرا ؟ چون نیاز داشتم .

یک قانون نانوشته ای هست بین آنها که می نویسند . این قانون اگر رعایت نشود ، عین اینست که دزدکی سرک بکشی توی اتاق کسی ،توی کمد لباسش ،دست کنی توی کیفش .این قانون اگر رعایت نشود عین اینست که برگردی و توی صورت یک نفر از خصوصی ترین حریمش با بلندترین صدا سوال بپرسی .قانون اینست : وبلاگ را فقط یک وبلاگ ببین . بخوان و بگذر .چرا که نویسنده یک وبلاگ ،حتی پشت وبلاگش هم نیست چه برسد به کنارش .با نویسنده یک وبلاگ میشود رفت بیرون و شام خورد .میشود در آغوشش گرفت و بوسیدش .میشود باهاش قهر شد و ازش متنفر بود .میشود باهاش زندگی کرد .می شود باهاش سینما رفت و بستنی خرید .ولی نمی شود باهاش از وبلاگش خیلی حرف زد .چون اگر طرف می توانست خیلی حرف نوشته هایش را بزند ، خیلی حرفش را می زد .دیگر چه کاری بود که بیاید و بنویسدشان ؟ از آن طرفش هم که نگاه کنی ، هر کسی برای خودش دلیلی دارد که بنویسد . یکی دنبال چند تا آدم شبیه خودش میگردد .یکی دنبال چهار تا خواننده دایم . یکی دنبال جایی برای درد و دل . یکی برای معشوقش می نویسد ، یکی برای دشمنش ،یکی برای ثبت در دفترچه خاطرات .و من ؟ من برای این می نویسم که از شر آنچه توی فکرم آمده خلاص شوم . دامبلدور با آن قدح اندیشه اش همین منم و وبلاگم . او فکرهایش را ، دغدغه هایش را ، کابوسهایش و رویاهایش را هر از چندی میریخت توی قدح اندیشه اش تا از شرشان خلاص شود .تا بتواند به باقی زندگیش برسد . من یک عمر دامبلدور وارانه این کار را کردم فقط اسمش را نمی دانستم و مثالش را .

- خودم وقتی آدمهای دوست داشتنی زندگیم از روزگار تنگ و مجال ناخوش و حال ابری بنویسند ، من دلم چه می گیرد ، چه می شکند . یک خاطره غمگین بنویسند ، من اینجا گریه می کنم . یک شوخی کوچک کنند ، من روز و شبم می شود آفتاب . شماره 6 این پست خطاب به خودم است : دختر جان ، وبلاگ ، فقط یک وبلاگ است . نویسنده اش نیست . با نویسنده هر وبلاگ باید زندگیها کنی و شمعها روشن کنی و جامها خالی ؛ تا تازه بخواهی بفهمی که چه موقع از سال دستش گرمتر است ، چترش آبی تر ، گلدان های خانه اش سیراب ...

منبع : وبلاگ november25

پ.ن: سعی کردم سفت و سخت قوانین کپی رایتو رعایت کنم. کسی حرفی نداره؟؟!



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 12 آبان 1389 12:59 ق.ظ