تبلیغات
نوشته های دختری که همه فکر میکنن بزرگ شده اما ..... - فردا بهش فکر میکنم.
اینجا،گاهی پاسخی برای لطف شما نیست.به بزرگواری خود ببخشید که کولی وار در این حوالی پرسه می زنم و آداب دنیای مجازی نمیدانم.

فردا بهش فکر میکنم.

جمعه 21 آبان 1389 11:47 ق.ظ

نگارنده : آدن

2 هفته هست که کتاب رعایای مرده را تو کیفم اینطرف اونطرف میبرم. هنوز نصف نشده!

اما تو این فاصله 9 تا کتاب دیگه خوندم. اون هم چه کتابهایی!!!!!

بعد از کار و دانشگاه  سریع میام و کتابمو برمیدارم و میرم دراز میکشم و میخونم. یادم نبود ولی دلم برای رمان خوندن و کرم کتاب شدن خیلی تنگ شده بود.

 عصرها هم برای لذت بردن بیشتر از پاییز یه لیوان هات چاکلت و در بالکن باز! گاهی هم حیاط باز هم یه رمان. شبها هم با نور چراغ قوه! مثل 15 سال پیش.

سالها پیش! موقع کتاب خوندن یه کاسه آلوچه میگذاشتم کنار دستم. تا من دوره ادبیات کلاسیکو تموم کنم ذخیره آلوچه ما تموم شده بود. مامانم بنده خدا بیشتر از نون گرفتن حواسش بود که همیشه آلوچه داشته باشیم خونه. شده بود یه کالای اساسی!

الان هم دلم همون روزا رو میخواد. راحت در اتاقمو ببندم. پرده ها رو باز کنم و زیر نور آفتاب بعد از ظهر رو زمین دراز بکشم. کتاب بخونم (الزاما رمان!) و کاسه کاسه آلوچه نمک زده بخورم.


فردا که شد! بهش فکر میکنم.

برای راحت تر گذروندن این جمله رو یاد گرفتم همش تکرار میکنم!




دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: - -