تبلیغات
نوشته های دختری که همه فکر میکنن بزرگ شده اما ..... - عکسها!
اینجا،گاهی پاسخی برای لطف شما نیست.به بزرگواری خود ببخشید که کولی وار در این حوالی پرسه می زنم و آداب دنیای مجازی نمیدانم.

عکسها!

سه شنبه 25 آبان 1389 12:14 ق.ظ

نگارنده : آدن
امشب سری زدم به آلبومهای هارد دیسکم. آلبومهایی پر از عکسهای مسافرتهای چند سال اخیرم

خیلی از عکسها را که نگاه میکردم فکر میکردم که دختری را که توی عکسها لبخند زده، لبه صخره ایستاده،آب دریا تا کمرش اومده بالا، از درخت آویزونه، در ارتفاع 4000 متری برج میلاد با دستاش گرفته، سوار اسب دنبال سگه و رو پشت بام کاهگلی یه خونه روستایی پاهاشو آویزون کرده و زده زیر آواز را نمیشناسم. فکر میکنم قسمتی از من درون هر کدام از عکسها جا مونده. عکسهام زنده ان، با من حرف میزنند اما غریبه اند و من نمیفهمم چرا! لحظه های قبل و بعد عکس یادم هست اما اون لحظه ای که با عکس ضبط شده رو نه! انگار حافظه ‌ام به دوربین اعتماد کرده باشه و اون لحظه هارو در خودش نگه نداشته باشه. سعی میکنم که به یاد بیارم اما اونچه که بیاد میارم متفاوت هست با اونچه که در تصویر میبینم.
نمیفهمم که چرا آدن الان اگر بخواد با اون درخت نیمه پوسیده تو جنگل عکس بگیره زیر درخت چهار زانو میشینه به جای اینکه بپره بره بالاش. الان اگر دیگه دلش نمیخواد رو قایق در حال پرواز از نیلوفرها عکس بگیره. اگر الان بالای کوه باشه به جای عکس گرفتن آروم آروممیشینه و زل میزنه به روبه رو، به زیر پاش، از خونه روستایی هم فقط چهارچوب در! که بشینه و رفت آمد بقیه رو نگاه کنه...

دلم میخواد برگردم به اون لحظه هایی که تو پیچ و خم جاده جواهر ده تا کمر از ماشین اومده بودم بیرون و از متر به متر جاده عکس میگرفتم. اگر برگردم آروم میگیرم و سعی میکنم قطره قطره مه و ابر و فضا رو حس کنم و نفس بکشم.


...


به این فکر میکنم که بعد از این تو هیچ سفری دوربین نبرم. عکس نگیرم و  به حافظه ام اعتماد کنم. که هر چی یادم میمونه قشنگیهای سفر باشه در کل و نه جزء به جزءش. که با دختری که توی عکسها لبخندهایی با 32 تا دندون میزنه و خوشحاله احساس ناآشنایی نداشته باشم، که دلم تنگ نشه براش...



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: - -