تبلیغات
نوشته های دختری که همه فکر میکنن بزرگ شده اما ..... - می دیل ترا تنگا بسته!
اینجا،گاهی پاسخی برای لطف شما نیست.به بزرگواری خود ببخشید که کولی وار در این حوالی پرسه می زنم و آداب دنیای مجازی نمیدانم.

می دیل ترا تنگا بسته!

سه شنبه 2 آذر 1389 12:36 ب.ظ

نگارنده : آدن
دلم خون میشه وقتی حرف گیلان میزنن.
غش میکنم وقتی یکی گیلکی حرف میزنه
از حسرت و غبطه میترکم وقتی آبان میگه رفته رشت! دق میکنم که اونجا نبودم و نیستم!!
دلم تنگ شده برای سکوت ساحل غازیان
دلم تنگ شده برای تک تک نیلوفرهای تالاب
دلم تنگ شده برای کمربندی ساحلی
دلم تنگ شده برای لیلا کوه، شیطان کوه
دلم ماسوله میخواد
دلم فومن ! امامزاده ابراهیم
دلم رستم آباد میخواد و بوی خوش شالی
دلم شر شر وارش میخواد و خیس شدن.......
 یک تکه از روح من تو گیلان جا مونده. هر چی میگردم دلیلی براش پیدا نمیکنم. میگن شاید کسی هست که اونجاست و دوستش داری! اما کسی نیست. کسانی هستند که من دوستشون دارم. من عاشق سادگی و مهربونی اون خانم مسن قاسم آبادی‌ام وقتی با هر حرکتم تی بلا می سر میگفت و دور از چشم خواب بقیه برام نیمرو عسلی درست میکرد. عاشق اون خانم روستایی که تو شنبه بازار دنبالم راه افتاد که برام بهترین رب انارو پیدا کنه. اون پسرک کافه نگین که بلد نبود چه جوری قهوه تلخ سرو کنه. پیرمرد دربان هتل کادوس که هر وقت بعد از سالی ماهی میرم منو یادشه هنوز! دوستای رودسریم، بچه های لنگرود،  دلم برای همشون تنگ شده

همش دنبال اینم که یه فرصت پیدا کنم و این بورس و تعهد لعنتی رو 400 کیلومتر جابه جا کنم برم شمال.

میخوام برم. اما کی!؟ با این همه کار و تز لعنتی و عذاب وجدانش که آوار سرم شده!


پ.ن:عزیزان دل خواهر من گیلک نیستم.از روی شناسنامه و محل تولد! متولد تهرانم اما اصالتم و ریشه های من میرسه به شهر سهروردی بزرگ (خودمونو یه جوری مربوط میکنیم به بزرگان !!!! :دی) متاسفانه با میرزا کوچک خان همشهری و فامیل نیستم. هیچوقت هم 8 روز پیاپی گیلان نبودم (آیکون آه و حسرت و اینا)

خیلی بعدتر نوشت: من دارم میمیرم. سفر میخوام. آیکون آدن نق نقو ! خوابم نمیبره همش دارم به این فکر میکنم که همین فردا نه امروز (منظورم چهارشنبه ‌ست بندازم و برم ولایت دوستان. خودمون که ولایت نداریم و همه جا غریبیم! آخ غریبی!! امان ...........)





دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 3 آذر 1389 02:59 ق.ظ