تبلیغات
نوشته های دختری که همه فکر میکنن بزرگ شده اما ..... - انا فتحنا...
اینجا،گاهی پاسخی برای لطف شما نیست.به بزرگواری خود ببخشید که کولی وار در این حوالی پرسه می زنم و آداب دنیای مجازی نمیدانم.

انا فتحنا...

سه شنبه 23 آذر 1389 04:33 ب.ظ

نگارنده : آدن

دیشب اونقدر ذوق و هیجان برای بارون و هوای بعد از بارون  خرج کرده بودم که موقع خواب احساس میکردم خالی‌ام.

 ما بی‌جنبه‌ها عادت داریم که بعد از هر سرخوشی و شادی زیاد احساس پوچی بهمون دست بده  و منم که اصلا و ابدا ازین قاعده مستثنی نیستم احساس پوچی میکردم.

 البته در اصل موضوعی بود که یادآوریش باعث شده بود حالم بد بشه و استرس بگیرم. اونم جریان گم شدن نمونه هام توی آزمایشگاه بود. 200 تا نمونه آماده که براشون کلی زحمت کشیده بودم یه هو آب شده بودن رفته بودن زمین و ما (من و بجه‌های ازمایشگاه ) همه جا رو گشته بودیم و کل ساختمونو زیر و رو کرده بودیم و نهایتا بخ این نتیجه رسیده بودیم که نظافتچی اشتباها بیرون ریخته باشدشون. اصلا نمیدونستم این دردمو به کی بگم. باورش نمیکردم و هی پس میزدم و امیدوار بودم که پیدا بشن. که اگر این اتفاق نمیافتاد عواقبش آنچنان وخیم بود که حتی جرات فکر کردن بهشو نداشتم. دیشب ساعت یک دوباره یادم افتاد و ترسیدم از این که دوباره نشه. که این همه زحمتم هیچ بشه و ... . حالم بد شده بود . مستاصل شده بودم. این پنیک اتکی که میگن! قلبم تو گلوم میتپید و واقعا نمیدونستم چه کنم. برای چند تا از دوستام پیام زدم که: بیداری؟ فقط یکیشون جواب داد که: وعلیکم ، آره. خوب منم همونطوری با اس ام اس جریانو براش گفتم و ایشون هم نه گذاشت و نه برداشت که آدن خانووم! تو که قبلا یه بار برات اتفاق افتاده بود باید بیشتر  دقت میکردی!! دلم گرفته بود،یه دفعه به هم فشرده شد. براش نوشتم که دفعه قبل باید همه روزهای فروردینو 24 ساعت سر زمینم میخوابیدم تا اون راننده محترم گیاهامو از بین نبره و الان باید چه میکردم؟ نمونه هام تو سردخونه بودن. نکنه باید اونجا هم میخوابیدم؟؟  بعد این دوست برگشته میگه :اِه راست میگی چی بگم! دیدم دیگه دلم نمیخواد باهاش حرف بزنم. گفتم احساس کردم نیاز به همدلی دارم!! ببخشید مزاحمت نمیشم و شب بخیر. برگشته میگه خواهش میکنم و خوشحالم که تونستم کمکت کنم!!! . مرسی که منو برای همدلی انتخاب کردی و شبت بخیر!   منم که هاج و واج بودم از لطف این دوست مهربان و به شدت همدل! همچنان حالم بد بود و شماتت دوست محترم بیشتر حالمو گرفته بود. همونطوری برای خودم زل زده بودم به سقف و فکر میکردم. یه دفعه یادم افتاد که کوچک که بودیم برای گمشده ها سوره نصر میخوندیم. ناخودآگاه زمزمه‌ش کردم و بعدش آروم گرفتم. مدتها بود که با خوندن قرآن آروم نمیشدم. خوابم برد و صبح اومدم دانشکده. در کمال ناامیدی به ازمایشگاه سرزدم و خبری نبود. انبار هم همینطور نه! اتاق آون؟ بله! نمونه ها همه اونجا بودن. پیش نمونه های جدیدترم. یه آدم مهربون و مسوول برام پیدا کرده بود و کنار گذاشته بودو هنوز نفهمیدم کی بوده .

و من باید شکر کنم.

باید مینوشتمش! همینقدر سریع و بی مقدمه اونم با کامپیوتر آزمایشگاه




دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: - -