تبلیغات
نوشته های دختری که همه فکر میکنن بزرگ شده اما ..... - خودآزاری که منم
اینجا،گاهی پاسخی برای لطف شما نیست.به بزرگواری خود ببخشید که کولی وار در این حوالی پرسه می زنم و آداب دنیای مجازی نمیدانم.

خودآزاری که منم

سه شنبه 30 آذر 1389 12:58 ب.ظ

نگارنده : آدن

چه زود زمان میگذره و یلدا به یلدا میرسه!

یلدای پارسال عزادار و داغدار یه مرد بزرگ بودیم امسال ..............

نمیدونم چی بگم که همش ترس و نگرانی از روزهای نرسیده هست. نمیتونم از لحظه‌های خوبی که برای"خودم" هست فقط! استفاده کنم. دلم میسوزه و نگرانم و میترسم از همه فرداهای در پیش!

نمیخوام  موج منفی بدم.

ببخشید

کلن که حرفی هم ندارم . این چند روزه چند جا دعوتم اون هم با دوستهای قدیمی و شاید سفری هم برم. برای همه آرزوی  شادی و سلامتی دارم و اگر دلتون خواست برای "آرامشم " دعا کنید.

کاش این شب کذایی سخت هم زودتر به صبح برسه. صبحی دانا و روشن.

یلدا مبارک

شاد زی

مهر افزون

پ.ن: راستی! امروز هم تو سایت کامپیوتر دانشکده که معرف حضورتون هست!! هستم. یکی از آقایون دکتر جدیدالورود که تقریبا همسن بابای من هستن! نیم ساعت تمام با تلفنش حرف میزد و رسمن داد میزد و حواس منو پرت میکرد. لازم به گفتن نیست که من علیرغم پر سر و صدا بودن شخصی و ذاتیم! از سر و صدا خصوصا صدای بلند یکنواخت و یه طرفه موقع صحبت کردن آقایون اذیت میشم.  من هم هی تحمل هی تحمل! هی استغفراله! ساکت موندم و کار محاسباتیمو گذاشتم کنار تا تلفن آقا!! تموم بشه. اما همین که شروع به خداحافظی و تشکر کرد از طرف مکالمه‌ش برگشتم نگاهش کردم خیلی سنگین، اون بیچاره هم متوجه شد برگشت سمت من! همچین که نگاه و اخم منو دید دیگه نفهمید چه کنه!! سرشو انداخت پایین و موبایلشم خاموش کرد.یاه یاه یاه!! یعنی همچین آدم پر جذبه‌ای میشم بعضی وقتا!!  این بعضی وقتاش مهمه ‌ها!!

 

 




دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 30 آذر 1389 01:15 ب.ظ