تبلیغات
نوشته های دختری که همه فکر میکنن بزرگ شده اما ..... - این روزهای ما چگونه میگذرند؟!
اینجا،گاهی پاسخی برای لطف شما نیست.به بزرگواری خود ببخشید که کولی وار در این حوالی پرسه می زنم و آداب دنیای مجازی نمیدانم.

این روزهای ما چگونه میگذرند؟!

یکشنبه 5 دی 1389 02:45 ق.ظ

نگارنده : آدن

به نام خدا

ما خیلی مریض بودیم و الان هم هستیم و یعنی خیلی‌ش خوب شده و مریض باقی مانده فقط!!

در شب یلدا بسیار به ما خوش گذشت آنقدر که فردایش از دماغمان در آمد و ما تاکنون نتوانستیم حتی یک نفس!! را درست بکشیم! و ساکت باشیم و پشت سرش  آن همه سرفه نکنیم که سر دوستان درد بگیرد خدای ناکرده.

 حتی صدا هم نداریم دیگر! صدای جوجه ای مان به صدای جوجه خروس نوبالغ لارنژیتی ماند که بیان حروف هم حنجره‌امان را میآزارد و مثل اینکه رنده بکشی ته گلوت!

آهان  قفسه سینه مان هم درد میکند آنقدر که موقع نفس کشیدن 1000 تا سوزن در آن فرو میرود (در مورد تعداد سوزنها مطمئن نیستم! اما همان حدودهاست)
دماغمان هم اصلا همکاری نمیکند! داخلش تبخال زده و ببینید چه مصیبتی میکشم من موقع عملیات فین!!

قیافه مان هم که کلا تابلو! از دور شبیه این کراکی!ها ( معتادها! تریاکی ها! دودیها! سیگاریها! همون بابا جان! نفسم گرفت) و اینا شده‌ایم از بس که دور چشممان کبود است و خس خس میکند نفسمان و یک جایی نزدیک توی دماغمان صحبت میکنیم!

خواب هم که نداشته بودیم و الان کلا نداریم و خلاص! فقط تا ظهر در رختخواب بیحالانه دل سنگ!! دیگران را به حال خودمان آب مینماییم که آخی!

هنوز مامانمان از بیماری ما بی‌اطلاع هستن و ما از امتیاز ویژه لوس شدن برای مامان محرومیم. مامانمان از بیماری قبلیشان بسیار آسیب پذیر شده‌اند و اصلا نباید سرما بخورند خدای نکرده که الهی من پیش مرگشان باشم/بشم/شوم؟!

همش هم داریم سوپ و ماکارونی میخوریم! دلیل خاصی ندارد!

راستی استاد راهنمایمان هم گفته که تو را چشم میزنند که اینقدر مریض میشوی! باید برایت تخم مرغ بشکنم! (خیلی هم جدی گفته! یک بار هم قرار است به من در رستوران اساتید سوپ بدهد که تقویت شوم.)

احتمالا چون خیال میکنند سوپهای ما غیر تقویتی است! حق هم دارند خوب! من که گوشت نمیخورم اصلا! سوپ رستوران آب قلم دارد!!

به هر حال جماعتی منتظرند تا ما شفا یابیم و آنها نجات!

دیروز دو تا از دوستان با کلی خوار و بار و آبمیوه آمدند برای عیادت و پرستاری!! نتیجه اینکه من از 1 تا 3:30 داشتم آشپزی مینمودم! همان سوپ و ماکارونی!!و بعد هم سرویس 1 ساعت یه بار چای بیار و البته چیزی نزدیک به کما بعد از آشپزی و همون غش خودمون بعد از هر بار چایی آوردن! آخه من! آدمی‌ام که بشینم مهمونم کار کنه زحمت بکشه!؟ رسالت میزبانی ما پس چه میشود و اینا!!

دیشب هم شامو گرم کردم و آوردم . امروز هم ناهار و چایی!!

اما خوبم! همین محبتهای دوستام ، همه تلفنها و پیامکهایی که هر روز میزنن و احوالمو میپرسن و حواسشون هست مبادا تنها بمونم و به چیزی احتیاج داشته باشم بسیار ارزشمنده برام و سپاسگزار همه دوستان خوبم هستم.

سنگریزهای ته گلوم دوباره به حرکت دراومدن و چشم هام هم دارن میرن باغ آلبالو گیلاس پیدا کنن


سر شما و دوستانم سلامت :)
 




دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: - -