تبلیغات
نوشته های دختری که همه فکر میکنن بزرگ شده اما ..... - اولین دوشنبه زمستانی
اینجا،گاهی پاسخی برای لطف شما نیست.به بزرگواری خود ببخشید که کولی وار در این حوالی پرسه می زنم و آداب دنیای مجازی نمیدانم.

اولین دوشنبه زمستانی

سه شنبه 21 دی 1389 12:52 ق.ظ

نگارنده : آدن

- دیشب سخت گذشت. با اینکه برف میبارید خیلی خوشحال نشدم (شایان ذکر است که نتیجه این پدیده طبیعی جوی! همیشه برای من مصداق مرده بدم زنده شدم است!) از سر شب استرس و ناراحتی ناشی از سقوط هواپیما در ارومیه حسابی اذیتم میکرد و نمیگذاشت که آروم بگیرم و هی در ذهنم مسافران  پروازو مجسم میکردم. به لحظات قبل از مرگشون و رنجی که کشیدند فکر میکردم..صبح ساعت 6 هم با اضطراب بیدار شدم و...
بگذریم. خدایشان رحمت کناد و امیدوارم روحشون قرین آرامش باشه و برای خانواده‌هاشون آرزوی صبر میکنم.

- برف میبارید تکه تکه! تا ساعت 10 بارید و بعد همه جا که سفید شده بود. دوست نداشتم پامو از اتاقم بیرون بگذارم .
 صبحانه تنهایی تو بالکن سرد برفی با لیوان چای و شیرینی نخودچی.. .
 نزدیک ظهر دیدم نمیشه و رفتم بیرون، موقع برگشتن ناخودآگاه شاد بودم و زنده شده بودم. ساعت 3 هم برای خودم رفتم قدم زنی و عکاسی و یک باغچه یک دست سفید و پا نخورده! پیدا کردم موقعی که در سکوت و خلوت از مناظر  برفی عکس میگرفتم  چشمم به باغچه بود. یه دفعه فکر کردم که بسه خانم بودن و اینا!! یک ساعت دیگه اینجا کشف میشه و دیگه هیجی ازش باقی نمیمونه! بنابراین...
 میدونید چه کردم؟
شیرجه!!
توی برفها برای خودم دراز کشیدم و  پروانه درست کردم . زل زده بودم به آسمون. یه قسمت آبی، اونطرفتر سفید پنبه ای. باد ابرها رو هل میداد. دوطبقه شده بودند و فضای آبی رو پر میکردند. بعد هم بارید کم کم. یه کم چشمهامو بستمو حسش کردم. سعی کردم خودمو به فضا بسپرم و همه‌شو برای خودم حفظ کنم. نمیتونم اون لحظات سرشار از انرژی و آرامشو وصف کنم. فوق‌العاده بود.
 عالی...

-  عصر هم نشستم و آرشیو وبلاگ خودمو و یکی دو تا از دوستانو زیر و رو کردم. نشخوار خاطرات!!  احساس خاص و جالبی داشتم. خیلی از این خاطراتو فراموش کرده بودم. با چند تا پست خودم نشستم به گریه و با چند تا دیگه هم قهقهه خنده‌ام به آسمون رفت. برای بعضی هم کلن تعجب کردم که من اینارو نوشتم؟؟ عجب!!





دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: - -