تبلیغات
نوشته های دختری که همه فکر میکنن بزرگ شده اما ..... - 2.
اینجا،گاهی پاسخی برای لطف شما نیست.به بزرگواری خود ببخشید که کولی وار در این حوالی پرسه می زنم و آداب دنیای مجازی نمیدانم.

2.

جمعه 18 فروردین 1391 08:35 ب.ظ

نگارنده : آدن
امروز جمعه
دیشب تا 4 صبح به خودم پیجیده بودم و دلم میخواست سرمو بکوبم به دیوار تا این فکر و خیالهای بیخود و بیجهت بریزن بیرون. به ضرب و زور قرص خوابم برد.
اما صبح یکی یکی دوستام تماس میگرفتن و پیام میدادن:

-آدن داریم میایم دنبالت بریم بیرون!

- دیشب خوابتو دیدم! خوبی؟

-آدن ظهر میام پیشت ناهار چی بگیرم؟

- دخترجان کجایی دلتنگتم و البته نگران!

بعد از همه این خوشحالیها ساعت سه یه دوست قدیمی اومد دنبالم و رفتیم پارک پرواز و بادبادک بازی و دیدن نی نی های خوشگل.
ساعت 7  هم فالوده و  نشست دوستانه با یه گروه دیگه از دوستام .
دیشب یک درصد هم احتمال نمیدادم که جمعه ‌ام  اینقدر خوب بگذره و نفهمم عصر جمعه کی گذشت!






دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: - -