تبلیغات
نوشته های دختری که همه فکر میکنن بزرگ شده اما ..... - قرار
اینجا،گاهی پاسخی برای لطف شما نیست.به بزرگواری خود ببخشید که کولی وار در این حوالی پرسه می زنم و آداب دنیای مجازی نمیدانم.

قرار

پنجشنبه 15 تیر 1391 01:30 ق.ظ

نگارنده : آدن

نزدیک دو ساعت از نیمه شب گذشته. 
نشستم دارم ریحان پاک میکنم.
دسته دسته
میگذارمشون تو سبد 
با خودم زمزمه میکنم باده فروش می بده! باده فروش می بده!
تلویزیون روشن میکنم
شبکه تهران
دکتر الهامی داره میخونه :

قرارمان فصل انگور
شراب که شدم 
بیا
تو جام بیاور
من جان...

من فکر میکنم که این شعر "رحمان عباسی" هست.
بیا نداشت
فکر میکنم و بلند بلند تکرار میکنم

قرارمان فصل انگور
شراب که شدم 
تو جام بیاور
من جان...

مطمئن شدم بیا اضافیه!

بعد دوباره تکرار میکنم
دوباره تکرار 

همینطوری یه دفعه با دستهای کثیف میشینم پای لپتاپی که داره برام "باده فروش می بده!" پخش میکنه.
همچنان زمزمه میکنم.
تو فیس بوک مینویسم،
تو پلاس تکرارش میکنم،
با نوشتن یادم نمیره!
پاک نمیشه از ذهنم که آروم بگیرم.

دوباره میام ریحانها رو دسته میکنم.

قرارمان فصل انگور...

بغض میکنم
اشک میاد تا گوشه چشمم

یادته 18 مرداد؟

قرارمان؟

فصل انگور...؟

 نیمه شب
کاخ نیاوران
کنسرت شهرام ناظری

ای ساربان آهسته ران 
کارام جانم میرود
وان دل که با خود داشتم
با دلستانم میرود
...


صدای نفسهامو میشنوم
کوتاه و با آه

شراب که شدم

بزرگ شدم. 
بزرگ شدم!
شراب شدم!
به دُرد هم نشستم!
به دَرد هم!

تو جام بیاور...

جام آوردی؟ 

من همینجا نرفتم و موندم. منتظر

من جان گذاشتم ...




پ.ن: ادامه به قرینه هیچ حذف شد.









دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: - -