تبلیغات
نوشته های دختری که همه فکر میکنن بزرگ شده اما ..... - مطالب مرداد 1389
اینجا،گاهی پاسخی برای لطف شما نیست.به بزرگواری خود ببخشید که کولی وار در این حوالی پرسه می زنم و آداب دنیای مجازی نمیدانم.

تو خود حدیث مفصل بخوان ازین مجمل

چهارشنبه 20 مرداد 1389 11:33 ب.ظ

نگارنده : آدن
اینو ببینید:

http://tabnak.ir/fa/pages/?cid=113427


عنوان
 وبلاگ من هم "دختر" داره. ......


پی نوشت: قصد داشتم ملت از راه به در بشن با اسم وبلاگم. حیف دستم رو شد. دیگه از راه به در نمیشن!!!



بعد نوشت: اینو از دست ندید. فوق العاده ست. حیفم اومد اینجا نگذارمش.

http://rakhtkan.com/blog/wp-content/uploads/2010/08/Midanam.MP3












دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 21 مرداد 1389 05:56 ب.ظ

دور از جونتون و باز هم دور از جونتون:

یکشنبه 17 مرداد 1389 01:41 ق.ظ

نگارنده : آدن

تا حالا شده که  یه روز صبح (ترجیحا پنجشنبه) از خواب بیدار بشید و ببینید که به جای انگشتان دست چپ یک تعدادی (همون حدودا  5 عدد!!) توده دردناک متورم کبود (سابقا انگشت و فعلا دو سه برابر انگشت سابق!) چسبیده به بافت کبودتری!! که اونم سابقا کف دست بوده؟؟ بعد نتونید این دست و حرکت بدید و از شدت درد ندونید کجای دلتون!! بگذاریدش؟
تشریف ببرید دکتر و اونم با قیافه من میدونم تو نمیفهمی!! هی دستت و با زور خودش و البته به زور!! باز کنه و ببنده و مسلما!! آنچه البته به جایی نرسد فریاد است!!
بعد این توده !! چنگ شده باشه و تو رادیولوژی هی خانمه با بی رحمی (خودش که میگفت من شمرم!) بخواد دستتو روی صفحه باز کنه و انگار که دزد گزفته باشه هی از این مثلا دست در وضعیتهای مختلف عکس بگیره. با همون دستی که هنوزم نمیدونی کجای دلت بگذاری یک ساعت یه لنگه پا وایسی که خانم دکتر لطف کنن نظر بدن که همه چی آرومه! و استخوانها، مفاصل و فاصله شون! از هم طبیعیه.
بعد بری آزمایش خون بدی و هی این خانمی که خون میگیره بگه خوب دستتو مشت کن! باز کن! بعد نشه خودش کمکت کنه!!!!!!!!!!!!!!
برگردی نتیجه رو به دکترت نشون بدی اونم هی سرشو بخارونه و نفس عمیق بکشه و بعد از تحویز مقادیر فراوان کورتون و مسکن بخواد دستتو آتل ببنده و مراسم من میتونم ، خودم بازش میکنم، نه ولم کن دستتو بده به من و صبر کن الان دستت باز میشه باعث شه که صورتت از فرط درد و جیغهایی که نگه داشتی و نکشیدی کبودتر از دستت بشه!

خسته و داغون (واقعا داغون!) برسوننت خونه و ببینی که به! مهمونننننننننننن داریم!! و به تو نگفتن مبادا روحیتو از دست بدی!!!

بعدم هی این آتلو این "ای وای عزیزم دستت چی شده و قربون خواهر زاده ام برم ببینم دستتو " باز کنن و البته خودشون هم!! برات ببندن.
- درد که نداری؟؟
- با لبخند زورکی دم گریه: نه!مرسی!!!

بعد هم هی مقاومت کنی و تجویز های دارویی شونو نگذاری رو دستت امتحان کنن.

کابوس وحشتناکیه!! نه؟

علاوه بر این هم تو کف باشی که دستت چه جوری رشد کرده و 3 برابر شده. بعد هم هی به کشیدگی پوستت نگاه کنی و حرص بخوری که مبادا  ترک نخوره!!

بعد از 2 روز،با  2 تا متیل پردنیزولون، 7 تا ژلوفن، یک تیوب پیروکسیکام ، یک آتل آماده فلزی و کلی باند کشی رو هم رو هم!برای گرم نگه داشتن دستم و کیسه آب داغ!!! اوضاع عادی شده. الان فقط انگشت سومم کمی دردناکه. در ضمن مشکل دست ما یا از سرما بوده یا حساسیت یا اعصاب!! به جون خودم دکتر گفت!!

پ.ن: سه شنبه وقت گرفتم از یک فوق تخصص ارتوپدی. میخوام ببینم واقعا مشکلش چی بوده.

پ.ن2: همه فریزرها و سردخانه ای که من توشون نمونه داشتم خراب شدن و بیست درصد تز محترم و کلی زحمت شبانه روزی از بین رفت!!!!! حالا آدن دوباره دست به زانو باید بلند شه از اول! و البته که اینجا ایران است، بهشت پژوهشگران!!

کم اهمیت نوشت: استاد مشاورم گفت نزدیک سکته ای!! منم حال و روز تو رو داشتم که سکته کردم در 29 سالگی!! مراقب خودت نباشی تمومه!!

حال نوشت: جز یه کم سردرگمی و گیجی و انفعال دایمی که به آن دچاریم ملالی نیست جز دوری شما

دلتنگ نوشت: نازنین مهدیه بی خبرم و دلتنگ!! کجایی؟؟

کلام آخر:

کاش هر چی پیش میاد خیر باشه





دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: - -

آب رو آتیش!!

سه شنبه 12 مرداد 1389 11:49 ب.ظ

نگارنده : آدن

حافظ هم میدونه چی بگه که آروم بشم؛ امروز اینو بهم گفت و آرومم کرد. اصلا میدونست انگار!! روحت شاد خواجه حافظ، مشاور خوبی هستی.


دمی با غم به سر بردن جهان یکسر نمی ارزد
به می بفروش دلق ما کزین بهتر نمی ارزد
به کوی می فروشانش به جامی بر نمیگیرند
زهی سجاده تقوا که یک ساغر نمی ارزد
رقیبم سرزنش‌ها کرد کز این به آب رخ برتاب
چه افتاد این سر ما را که خاک در نمی‌ارزد
شکوه تاج سلطانی که بیم جان در او درج است
کلاهی دلکش است اما به ترک سر نمی‌ارزد
چه آسان می‌نمود اول غم دریا به بوی سود
غلط کردم که این طوفان به صد گوهر نمی‌ارزد
تو را آن به که روی خود ز مشتاقان بپوشانی
که شادی جهان گیری غم لشکر نمی‌ارزد
چو حافظ در قناعت کوش و از دنیی دون بگذر
که یک جو منت دونان دو صد من زر نمی‌ارزد

پ.ن: فهمیدی!!







دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: - -

تو آشتی هم اتفاق میافته......نق میزینیم.

سه شنبه 12 مرداد 1389 12:00 ق.ظ

نگارنده : آدن
امروز کلن بی حس بودم به خاطر بد خوابی شب قبل و البته جدای اون درگیریهای فکری دایمم که وقتی بساطشون پهن میکن بلافاصله دیگ خورش کنگرو بار میذارن و ردیف ردیف لنگر میچینن.

امروز و دیروز خوراک من اشک اشک بود و به خود پیچیدن و ادای آدمهای شاد و بی مشکلو درآوردن. عصر رفتم بیرون. باد خنکی هم میوزید و نشستم رو زمین و برای خودم گریه کردم. یکم بلند کمی آروم،  پشه ها اومدن حسابی دلداریم دادن که تو که این قدر شیرینی !! چرا با گریه شام ما رو تلخ میکنی!! 7-8 تا هم کف پا و دست و سرمو بوسیدن و داغ گذاشتن و رفتن.
کلن اینم از شانس ما.
زنگ میزنیم که دلمون وا شه یا آدمش پیدا نمیشه با همونی هم که هست کلن .........
ای خواهرررررررررررررررررر
اسمارتیز خوردمو رفتن آشپزخونه ! شام پختم تلوتلو خوران. خوردنش اما سخت بود. خوابم میامد. الانم خوابم میاد.

راستی دوستای خوبی که قدم رنجه میکنید ببخشید که کولی ام و گاه گاه به کامنتها پاسخ میدم. با روبنده و پوشیه وبلاگهاتونم زیارت میکنیم ببخشید که سوات !!کامنت گذاری نداریم.
به جای ما، شما
شاد زی مهر افزون
باشید

ادامه مطلب

دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 12 مرداد 1389 12:31 ق.ظ

لعنت به کارت اعتباری!!

یکشنبه 10 مرداد 1389 10:09 ب.ظ

نگارنده : آدن
امروز شرمنده شدم.
یه پیرمرد که نمیتونست حرف بزنه اومد و با ایما و اشاره کمک خواست. منم که از خرید برمیگشتم با دست پر از کیسه های مختلف هی کیسه ها رو اینور اونور کردم و تو کیفمو گشتم. هرچی بیشتر گشتم کمتر پیدا  کردم. هیچی نبود! نه حتی یه 100 تومنی!!
یه 25 تومنی پیدا کردم  که به هیچ دردی نمیخورد.روم نمی شد سرمو بالا کنم.
 گفتم شرمنده م ندارم... .
هنوزم نمیتونم باهاش کنار بیام ! داشتم از خجالت میمردم. دارم از خجالت میمیرم... .



- خواننده این ترانه محبوبم به آسمان رفت. خوش به حالش! خدا رحمتش کنه. هر چند که رحمت شده ست.




دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 10 مرداد 1389 10:37 ب.ظ



تعداد کل صفحات : 2 1 2