تبلیغات
نوشته های دختری که همه فکر میکنن بزرگ شده اما ..... - مطالب شهریور 1389
اینجا،گاهی پاسخی برای لطف شما نیست.به بزرگواری خود ببخشید که کولی وار در این حوالی پرسه می زنم و آداب دنیای مجازی نمیدانم.

IF YOU CAN DO IT, DO IT NOW

چهارشنبه 31 شهریور 1389 11:24 ق.ظ

نگارنده : آدن
توانایی عجیبی دارم در پشت گوش انداختن کارها!

مثلا هنوز کمد و کشوهای میزم در  موسسه زبانی که در آن تدیس میکردم را خالی نکرده ام و ضبط صوت و کلی کتابهایم و بعضی دیگر از لوازمم آنجا جا مانده است. از مهر 83 تا به حال!! اوایل میگفتم امروز میروم ، نشد فردا و امروز هایی که دیروز شدند و فردا هایی که نیامدند!

یک روز ویرم میگیرد برای انجام کاری، 7 صبح در خیابان به دنبال انجام کارم بعد دیدی که 8 شده و برگشتم خانه و پای کامپیوترم نشستم!!!

یک پرونده کاری (شاید هم شخصی!!) از 18 فروردین ماه همینطور کف کمدم افتاده! یک مورد تحصیلی گزارش ارایه سمینار یک از آذر پارسال جا خوش کرده بالای کتابخانه!!

 خدای تنبلی شده ام (بودم شاید!! از همان کودکی که گاهی خواهرم سر صبجانه مشقهایم را برایم مینوشت!! ). برعکس هم هست گاهی! میبینی که در دقیقه 93!! 15 تا گل  میزنم و ملت را میخکوب توانایی هایم!! میکنم.

فرصت سوزی!! عادت کرده ام به اینکه به راحتی همه موقعیت های خوب پیش آمده را از بین ببرم! فکر میکنم همیشه فرصت هست، اما باید یاد بگیرم که تنها چیزی که "نیست" همان فرصت است.

مشکل من در آهسته نرفتن و پیوسته نرفتن است. اهلش نیستم. چند وقتی روزی 2-3 ساعت کار کردم دیدم که نمیشود همه روز را معطل این 2-3 ساعت کار کرد.یک روز در آزمایشگاه یک هفته کار شبانه روزی دیگران را 10-12 ساعته انجام میدهم و گاهی ماهی !! میگذرد و دریغ از یک ساعت کار مفید!!

همین است که روحیه ام یا کارمندی سازگار نیست. اما وقتی مجبور باشم!! دنیا را به هم میریزم! پایان نامه ارشدم  را  که حاصل یک سال کار - واقعا یک سال، 83،84 اور اکتیو شده بودم!!- ظرف 2 هفته تالیف!!! کردم.  بیشتر از 60000 هزار عدد بود و دهها جدول و نموداری که باید رسم میشد، نتایجی که گرفته میشدند و بحث نتایج!!

دلم برگشت به روزهایی طلایی ام را میخواهد. اما توان برگشت را باید در خودم ایجاد کنم. پیشنهادهای خوبی برای آینده رسیده است. اما زمینه را باید فراهم کنم. باید راه بیافتم. کارهای نیمه تمامی که باید تمامشان کنم.
باید پوشه زرد رنگ را ببرم تحویل بدهم...

پ.ن: می دیل ترا تنگا بسته!

پ.ن2: ره تره پاستاندرم

پ.ن3: کوی ایسه ایی؟؟






دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 1 مهر 1389 12:07 ق.ظ

تکلیف

دوشنبه 29 شهریور 1389 11:50 ب.ظ

نگارنده : آدن
میگه: مکلف نیستی که همیشه ناراحت باشی
تو با کوچکترین مشکلی از اساس به هم میریزی!
فکر نمیکنی مشکلاتت در برابر جنبه های مثبت زندگیت ناچیزن؟؟
دایم داری کلنجار میری!!

هیچی جواب نمیدم. سکوت میکنم. بگذار فکر کنه که من ناشکرم، کوته بینم،افسرده ام... . بگذار هرطور دوست داره راجع به من قضاوت کنه. حوصله ندارم خودمو تشریح!! کنم.
راحت باش هر جور دوست داری قضاوت کن.
آدن همینه. حوصله تغییر هم نداره.




دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: - -

سیاه بودن هنر است!!!

چهارشنبه 24 شهریور 1389 12:31 ب.ظ

نگارنده : آدن

امروز مسافرم.

وسایلمو جمع کردم و چمدونمو بستم. وقتی کاراتو انجام داده باشی و کاری به جز انتظار برای یه اتفاق /شروع جدید/هیجان انگیز نداشته باشی، لحظات دلچسبی را تجربه میکنی.

دیروز یکی از دانشجوهای سابقمو تو ساختمان گروه خودمون دیدم. آمده بود برای انتخاب واحد با رتبه 3 ارشد قبول شده بود. اصلا باور نمیکردم (شیطون ترین دانشجوی کلاسهای من در دانشگاه آزاد!!). همون گرایشی قبول شده که تنها درس اختصاصی کارشناسیشو  بهشون درس میدادم. کلی از دیدن هم ذوق کردیم (البته اون ذوقشو نشون داد من نه!!) از بچه هایی بود که عین 7 ترم تدریسم باهاشون کلاس داشتم(باهم بالا اومدیم!! بزرگ شدیم شاید!!). خوشحال شدم که بالاخره یکی ار بچه های دنشگاه آزاد ... وارد دانشگاه ما شده. بچه های من قبلا دانشگاه سراسری شهرستان قبول شده بودن، اما این یکی خیلی بیشتر به دلم نشست و خوشحالم کرد.

.....

دیشب یکی از دوستان بهم گفت: آدن تو هر لحظه غافلگیر میکنی آدمو. داری سیاه و سفید میشی. وقتی انتظار داریم سفید باشی ادای سیاه! بودنو در میاری و برعکس! جوابی بهش ندادم. خودم بیشتر حس میکنم خاکستری خیلی روشنم!!! تنها واکنشم به این حرفش گذاشتن یه تصویر سیاه و سفید از خودم تو فیس بوک بود!
مسلما من وقتی تو حریم امن خودم باشم (همون دایره کوچک افرادی که بینشون احساس آرامش میکنم) سیاه و سفیدم. چون میدونم با وجود سیاه بودن حتی هنوز عزیزم و موقعیتم هم محفوظ، مثل یه گربه کوچیک یه چشم شرور که صاحبش عاشقشه!! اما در کل در اجتماع حتی "جرات!!" . "جسارت " سیاه بودنو وقتی حتی دلم میخواد ندارم !  و این نقص منه که خودم هم قبول دارم. دیگران ِ کمی دورتر حتی بسیاری از این مثلا دوستان(به قول مامان "یاری یولداش"**) نمیدونن که من بلدم عصبانی بشم، داد بزنم، فحش بدم، لعنت کنم و یا... .

این که راحت بد بشی هم هنره. این که خودخواه باشی ، ملاحظه نکنی و .خارهاتو به دیگران نشون بدی، هنره. اینطوری لااقل راحت تر خواهی بود. لااقل به خودت و دیگران دروغ نمیگی!!


**عبارت به زبان آذری است.  شاید "رفیق نیمه راه!" اصطلاح گویایی باشه.

 




دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: - -

....

سه شنبه 23 شهریور 1389 12:00 ق.ظ

نگارنده : آدن

 

وقتی میدونی که چه کسانی نوشته هاتو میخونن ناخوداگاه خودتو سانسور میکنی.

من اینجا رو میخواستم که خودم!! باشم،

به هر تقدیر مدتهاست که یکی دیگه جای آدن نشسته!

این نفر دومو دوست ندارم. حتی از وجودش دارم اذیت میشم.




دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: - -

.......

سه شنبه 16 شهریور 1389 10:03 ب.ظ

نگارنده : آدن
میزنی میشکنی فرار میکنی؟
حتی صبر نمیکنی جوابتو بده
با تو چه کنه؟ با خودش چی؟؟
نگفتی دلش نازکه
نگفتی شیشه چشماش کدر میشه از گریه؟
شکست
کدر شد
هم دلش
هم چشماش
نموندی حتی جوابتو بده.
مونده رو دلش همونی که شکست. شکستی.




دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: - -



تعداد کل صفحات : 5 1 2 3 4 5