تبلیغات
نوشته های دختری که همه فکر میکنن بزرگ شده اما ..... - مطالب مهر 1389
اینجا،گاهی پاسخی برای لطف شما نیست.به بزرگواری خود ببخشید که کولی وار در این حوالی پرسه می زنم و آداب دنیای مجازی نمیدانم.

برایم بنویس..

شنبه 1 آبان 1389 12:09 ق.ظ

نگارنده : آدن
برام یک ایمیل اومده بود. از یه آشنای قدیمی. بازش کردم دیدم به آلمانی نوشته. بعد از کلی سرچ و برگردان! متوجه شدم که یکی از اشعار برتولت برشت هست. شعر ساده، مضامین ساده اما 
اما بری من ساده نبود!

بغضی که نتونستم براش بنویسمش و سکوتی که جوابم بود.


برایم بنویس، چه تنت هست؟ لباست گرم است؟
برایم بنویس چطوری میخوابی؟جایت نرم است؟

برایم بنویس، چه شکلی شده ای؟ هنوز مثل آن وقتها هستی؟
برایم بنویس، چه کم داری؟ بازوان مرا؟

برایم بنویس حالت چطور است؟ خوش میگذرد؟
برایم بنویس آنها چه میکنند؟ شجاعتت پا برجاست؟

برایم بنویس چه میکنی؟ کارت خوب است؟
برایم بنویس به چه فکر میکنی؟ به من؟

متاسفم . به تو فکر نمیکنم که کاش میتونستم و به جای هدر دادن زمان و عاطفه‌م باید یه سیلی به صورت منطقم میزدم و به تو فکر میکردم!





دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: - -

امان از دست بچه های این دور و زمونه(2)!؟

یکشنبه 25 مهر 1389 10:37 ب.ظ

نگارنده : آدن


پنجشنبه پیش نزدیک ظهر پشت چراغ قرمز نزدیک خونه منتظر بودم که چراغ سبز بشه و رد شم. برای خودم داشتم فکر میکردم و ثانیه میشمردم که صدای جیغ یه دختر اومد: آی خانوووووووووووووووومممممممممم
سرمو برگردوندم  و دیدم یه دختر بچه مدرسه ای تا کمر از  پنجره جلو  یه ون سبزرنگ  که سمت چپ نگه داشته بود و پر از دختر بجه های دبستانی با فرم سبز مغز پسته ای بود، خم شده بیرون و منو صدا میکنه. هی میگفت خانم نقره‌ای شیشه را کمی پایین دادم و بهش گفتم چرا داد میزنی؟ که شروع کرد به حرکت زدن و ادای رپرها رو درآوردن و ردیف کردن یه سری جمله بیربط پشت سر هم !! که چراغ سبز شد و ماشینشون حرکت کرد و من با فک آویزون راه افتادم. از آنجایی که حافظه من گاهی اوقات در حد گلدن فیش جواب میده هیچکدوم از جملاتش یادم نمیاد فقط حرکتش یادم مونده و هی به خودم نگاه میکنم که من بیچاره چه شکلی‌ام که این دختر مدرسه ای ها!! برام اطوار میان!(این بار دومه!) بعد هم که امان از دست بچه های این دور و زمونه!! ما بیچاره ها که 9-8 سالمون بود فقط کتابهامونو میشناختیم و " به من بگو چرا" یا "آیا چرا چگونه" ،خلاف سنگینمون میشد خوندن نهایتا الیور تویست دیکنز یا جزیره گنج استیونسون! ما این شدیم! اینا چی میخوان بشن!؟؟ (آیکون نه‌نه آدن که گیس سفید کرده چارقد به سر لب به دندون میگزه و پشت دستش میزنه!! )

پ.ن: دفعه اول اینجا اومده





دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 25 مهر 1389 11:42 ب.ظ

منصفانه

شنبه 24 مهر 1389 01:51 ق.ظ

نگارنده : آدن
افتادم به ورطه لوس شدگی بیش از حد! از اینایی که اگر خودم جایی ببینم حتما گوشه دهنمو کج میکنم!!
خواستم بگم تا این حد ..........



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: - -

آینده...

سه شنبه 20 مهر 1389 11:57 ب.ظ

نگارنده : آدن
امروز روز بیحسی و تنبلی بود بعد از دیروز!

دیروز از 7 صبح شروع کردم تا 8 شب تو بگو یه لحظه نشسته باشم و استراحت کرده باشم. دیروز با اون همه قورباغه‌ای که قورت دادم و سنگهایی که جا به جا کردم نشستم و با خودم حساب کردم که اگر فقط 3 ماه همینطوری پیش برم کارم تموم میشه و با احتساب داوری و انتظار مقاله نهایتا تا بهمن دفاع میکنم. بعد به این فکر کردم که باید زنگ بزنم دانشگاه و بگم که از ترم بهمن برام واحد بگذارن. بعدش به فکر رفت و آمد و استخدام و خونه شهرستان افتادم. نهایتا هم ترس از تغییر و دوری و تنهایی...
 
دیشب تا صبح 10 بار از خواب پریدم، هر بار هم با یک رویا یا کابوس...

صبح زود که بلند شدم دیگه توان نداشتم!

هر چند کلا آدم منعطفی هستم و با هر شرایطی! میسازم. اما قبلش ترس از تغییر و مواجه شدن با شرایط جدید آرامش و انرژیمو ازم میگیره.
نمیدونم بقیه در مقابل تغییر و آینده چه واکنشی دارن، نمیدونم پشت ظاهر آرومشون درون آرامی هم دارن یا نه! اما به هر حال غبطه میخورم به حال دیگرانی که در برابر تغییر آرامششون حفظ میشه.

کاش منم بهره ای از بیخیالی داشتم.

شکر خدا که کلکسیون حساسیتهام!! تکمیله!



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: - -

...

دوشنبه 19 مهر 1389 09:24 ب.ظ

نگارنده : آدن
برای فراموش کردن باید غرق شد.
اما باید بدونی که چرا داری غرق میشی یه وقتایی  میشه علت غرق شدنتو فراموش میکنی، غرق شدی اما اونی که بایدو فراموش نکردی!



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: - -



تعداد کل صفحات : 5 1 2 3 4 5