تبلیغات
نوشته های دختری که همه فکر میکنن بزرگ شده اما ..... - مطالب آبان 1389
اینجا،گاهی پاسخی برای لطف شما نیست.به بزرگواری خود ببخشید که کولی وار در این حوالی پرسه می زنم و آداب دنیای مجازی نمیدانم.

مخ.ابر.ات عاشق شده!

جمعه 28 آبان 1389 11:49 ب.ظ

نگارنده : آدن

در این دوره بنده دچار هیچ جریانی! نبودم و کلی هم سکوت داشتیم و تنهای اول بودیم! بعد قبضمان را که در سایت دیدیم دود از سرمان به هوا برخاست. دقیقا 2 برابر قبض دوره قبل که از صبح تا شب شب تا صبح موبایلمان به کار همراه بودن بود.

فقط 61171 هزینه پیامک! آخه کل پیامکهای من از از اول که رو گوشیم ثبت شده 217 هست با چه حسابی این جور درمیاد (من بی کلاسم :|  فارسی پیامک! میفرستم!) هزینه جابه جایی 72959 آخه تهران کرج هم شد جابه جایی؟من چقدر باید حرف بزنم که هزینه پالسهای اضافه اش بشه اینقدر؟؟ مالیات 18342، آبوتمان 12180!! ..........

تو این بی پولی! (موجهای مثبت و چشم زخمها بی اثر بود و حسابها همچنان خالی!!) من این قبض 7 رقمی را کجای دلم بگذارم آخه!


آهان مدت کارکرد 343 دقیقه!! آخه این انصافه؟!


جهت تمدد اعصاب هفته آینده میخوام برم خرید از صبح تا شبی!!

1-موج بفرستید تا پولمون برسه دستمون اگر نه شماره حساب بدم؟؟

2- کسی میخواد همراهی کنه؟؟

پ.ن: میگن همیشه تو فکر یه سقفم! اما من به فکر یه سفرم. کجا برم؟




دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 29 آبان 1389 10:26 ق.ظ

عصر یه روز تعطیل

چهارشنبه 26 آبان 1389 03:04 ب.ظ

نگارنده : آدن
چه اصراریه وقتی حرفی نداری بیای اینجا چرت و پرت بنویسی!





دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: - -

عکسها!

دوشنبه 24 آبان 1389 11:14 ب.ظ

نگارنده : آدن
امشب سری زدم به آلبومهای هارد دیسکم. آلبومهایی پر از عکسهای مسافرتهای چند سال اخیرم

خیلی از عکسها را که نگاه میکردم فکر میکردم که دختری را که توی عکسها لبخند زده، لبه صخره ایستاده،آب دریا تا کمرش اومده بالا، از درخت آویزونه، در ارتفاع 4000 متری برج میلاد با دستاش گرفته، سوار اسب دنبال سگه و رو پشت بام کاهگلی یه خونه روستایی پاهاشو آویزون کرده و زده زیر آواز را نمیشناسم. فکر میکنم قسمتی از من درون هر کدام از عکسها جا مونده. عکسهام زنده ان، با من حرف میزنند اما غریبه اند و من نمیفهمم چرا! لحظه های قبل و بعد عکس یادم هست اما اون لحظه ای که با عکس ضبط شده رو نه! انگار حافظه ‌ام به دوربین اعتماد کرده باشه و اون لحظه هارو در خودش نگه نداشته باشه. سعی میکنم که به یاد بیارم اما اونچه که بیاد میارم متفاوت هست با اونچه که در تصویر میبینم.
نمیفهمم که چرا آدن الان اگر بخواد با اون درخت نیمه پوسیده تو جنگل عکس بگیره زیر درخت چهار زانو میشینه به جای اینکه بپره بره بالاش. الان اگر دیگه دلش نمیخواد رو قایق در حال پرواز از نیلوفرها عکس بگیره. اگر الان بالای کوه باشه به جای عکس گرفتن آروم آروممیشینه و زل میزنه به روبه رو، به زیر پاش، از خونه روستایی هم فقط چهارچوب در! که بشینه و رفت آمد بقیه رو نگاه کنه...

دلم میخواد برگردم به اون لحظه هایی که تو پیچ و خم جاده جواهر ده تا کمر از ماشین اومده بودم بیرون و از متر به متر جاده عکس میگرفتم. اگر برگردم آروم میگیرم و سعی میکنم قطره قطره مه و ابر و فضا رو حس کنم و نفس بکشم.


...


به این فکر میکنم که بعد از این تو هیچ سفری دوربین نبرم. عکس نگیرم و  به حافظه ام اعتماد کنم. که هر چی یادم میمونه قشنگیهای سفر باشه در کل و نه جزء به جزءش. که با دختری که توی عکسها لبخندهایی با 32 تا دندون میزنه و خوشحاله احساس ناآشنایی نداشته باشم، که دلم تنگ نشه براش...



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: - -

.

یکشنبه 23 آبان 1389 08:12 ب.ظ

نگارنده : آدن


چه رنجی میکشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است....



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: - -

فردا بهش فکر میکنم.

جمعه 21 آبان 1389 10:47 ق.ظ

نگارنده : آدن

2 هفته هست که کتاب رعایای مرده را تو کیفم اینطرف اونطرف میبرم. هنوز نصف نشده!

اما تو این فاصله 9 تا کتاب دیگه خوندم. اون هم چه کتابهایی!!!!!

بعد از کار و دانشگاه  سریع میام و کتابمو برمیدارم و میرم دراز میکشم و میخونم. یادم نبود ولی دلم برای رمان خوندن و کرم کتاب شدن خیلی تنگ شده بود.

 عصرها هم برای لذت بردن بیشتر از پاییز یه لیوان هات چاکلت و در بالکن باز! گاهی هم حیاط باز هم یه رمان. شبها هم با نور چراغ قوه! مثل 15 سال پیش.

سالها پیش! موقع کتاب خوندن یه کاسه آلوچه میگذاشتم کنار دستم. تا من دوره ادبیات کلاسیکو تموم کنم ذخیره آلوچه ما تموم شده بود. مامانم بنده خدا بیشتر از نون گرفتن حواسش بود که همیشه آلوچه داشته باشیم خونه. شده بود یه کالای اساسی!

الان هم دلم همون روزا رو میخواد. راحت در اتاقمو ببندم. پرده ها رو باز کنم و زیر نور آفتاب بعد از ظهر رو زمین دراز بکشم. کتاب بخونم (الزاما رمان!) و کاسه کاسه آلوچه نمک زده بخورم.


فردا که شد! بهش فکر میکنم.

برای راحت تر گذروندن این جمله رو یاد گرفتم همش تکرار میکنم!




دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: - -



تعداد کل صفحات : 4 1 2 3 4