تبلیغات
نوشته های دختری که همه فکر میکنن بزرگ شده اما ..... - مطالب آدن
اینجا،گاهی پاسخی برای لطف شما نیست.به بزرگواری خود ببخشید که کولی وار در این حوالی پرسه می زنم و آداب دنیای مجازی نمیدانم.

1

چهارشنبه 16 فروردین 1391 08:38 ب.ظ

نگارنده : آدن
اکانت فیس بوکمو غیر فعال کردم. دیگه خودافشایی هام داشت از شور به در میشد. 
از دیشب تا حالا نخوابیدم. 
یه اتفاقی افتاده که بد و خوبشو نمیدونم. فقط از خدا میخوام که بهم صبر بده و راه و چاه و نشونم بده.





دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 16 فروردین 1391 08:39 ب.ظ

فقط جهت اعلام موجودیت!

چهارشنبه 16 فروردین 1391 02:34 ق.ظ

نگارنده : آدن
اول : سلام
دوم: سال نو مبارک. امیدوارم سال 91 سالی شیرین باشه برای همه.
سوم: خیلی وقت بود که میخواستم بیام و بنویسم اما نمیشد.
اما خوب الان شد.
اتفاقا حرف هم زیاده برای گفتن ولی موقع نوشتن میبینی که دستت فرار میکنه از دکمه های کی‌برد! الان هم هی مینویسم و پاک میکنم! نمیدونم چرا دلم نمیاد ثبتشون کنم.
میام.
سر میزنم.
هنوزم همه فقط! فکر میکنند که بزرگ شدم.




دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: - -

نباید!

دوشنبه 23 آبان 1390 10:20 ب.ظ

نگارنده : آدن
دلم میخواد بنویسم اما حس میکنم که دیگه نباید.
نباید بگم که دیگه اون آدن سابق نیستم.
نباید بگم که دلم به هوای کسی پر میزنه که نیست.
نباید بگم که گاهی اوقات حجم نبودن کسی که نیست همه زندگیمو پر و همه فضای حرکتم اشغال میکنه، اونقدر که فلج میشم.



الان در شهر دورم. جایی که خودمو تبعید کردم تا به کارهای دانشگاه برسم و مقاله و تزمو تکمیل کنم.
برام دعا کنید که بتونم تمومش کنم.




دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: - -

دو ساله شد!

جمعه 20 آبان 1390 11:18 ب.ظ

نگارنده : آدن
پسورد ورود به وبلاگمو فراموش کرده بودم و اینجانه در سکوت دو ساله شد!
دوهفته گذشته از دوسال پیش که خواستم اینجا با آدن نوشتنو تجربه کنم.
هنوز هم هستن کسانی که بی معرفتی منو بهم بخشیدن و مستمر سر میزنن.
از همه تون متشکرم و حالا که گودر تعطیل شده فکر میکنم برگردم و اینجا بنویسم.



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: - -

گزارش یک حرکت!!

جمعه 22 مهر 1390 04:33 ب.ظ

نگارنده : آدن
صبح قبل از 5 حرکت کردم. دیشب هم که طبق معمول نخوابیده بودم. شاهد هم دارم (مرضیه بیا اگر حرفی بود پاسخگو باش).
هوا عالی بود. 
من دیوانه هم که آهنگ گذاشتم تو گوشم از پل تجریش تا یک سر تا پس قلعه رفتم. خوشبختانه صبح زود بود و هنوز این کافه چی های مسیر بیدار نشده بودند. خلوت هم بود. تک و توک افرادی بودند که داشتند میرفتن بالا و اکثرا هم مسن بودند. منم سرمو انداخته بودم پایین و میرفتم . هرچی از 6 میگذشت بر تعداد کوهپیمایان! افزوده میشد. همه هم یا خانواده یا بازهم خانواده :). دو سه جا یه ذره پایینتر یا بالاتر از مسیر اصلی رفتم روزنامه مو پهن کردم و نشستم که هر بار بلافاصله توسط خانواده محترمی کشف میشدم و بساط صبحانه شان کنار پای من پهن میشد. منم که مردم گریز!!! روزنامه مو میزدم زیر بغلم. کوله به پشتم و دوباره راه میفتادم. حتی یه بار 30 40 متر و در مسیر شمال غرب (تا جایی که میدونم مسیر به سمت شمال البته کمی انحراف به سمت شرقه! ممکنه من آماتور اشتباه کنم)حرکت کردم و پشت چند تا بوته و یه صخره تکیه دادم به سنگ و پاهامو دراز کردم تا اومدم ظرف میوه مو دربیارم بلافاصله یه آقای محترمی با لباس بیش از حد راحتی بدو بدو اومد که خاااااااااااااله بیا اینجا. خخخخخخخخخخخااااااااااااااالللللللللللللههههههههه نترس یه خانومه هم هست. تو میتونی بیای و پشت سر ایشون خیل عظیم آقایان راحتی پوش و خانمهای قهقهه زن و خاله‌ی " ای ای ایوای ایوای نخورم زمین!" اومدن و به من پیشنهاد دادن که خانم ببخشید میشه یه کم اونورتر بشینید ما سفرمونو تو سایه پهن کنیم؟! میبینی توروخدا!!
این همه زمین خدا! شانس منو میبینید آخه؟ باید بیای تو دل من سفرتو پهن کنی !؟ :/ :|
به هر تقدیر ماهم با توان حاصل از بلعیدن! یک سیب تا بند یخچال سرمونو انداختیم پایین و رفتیم بالا!!
راستش میخواستم تا شیر پلا برم بالا. اما چون تنها بودم و دیشب نخوابیده بودم و توانم کم بود و باد هم میومد و البته دلیل مهمتر که "زمین کج بود!" بالاتر نرفتم و همون اطراف یک ساعتی چرخیدم و کمی هم نشستمو از فضا لذت بردم. اما بعد از ساعت ده و نیم باد و خاک بیشتر شد و چون ترسیدم مسیر برگشت هم شلوغ بشه (امان از تنهایی! اییییییییییی) پاشدم و یه آلبوم شاد گذاشتمو برا خودم سرازیر شدم. مسیر تا یه حدی خوب بود اما از پس قلعه به بعد از ترافیک شد و شلوغ. همه ماشاله گروه گروه، فوج فوج و جفت حفت با ازین دی جی های سیار حتی! میرفتن بالا (و البته خوشا به حالشون و ایشاله که بهشون خوش گذشته باشه). مسیر برگشتو تا جایی که میتونستم تند برگشتم پایین. مسیرو پیاده اومدم . تو میدون خواستم تاکسی بگیرم که آگهی هفته فرهنگی یزدو دیدم ،از خدا خواسته رفتم کاخ سعد آباد و دیدن و خرید صنایع دستی و سوغات یزد(گلدان سفالی طرحدار برجسته ،کاشی آینه کاری و شیره انگور همدان! این آخریو نمیدونم چرا از یزدی ها گرفتم!! ). خریدا رو به زحمت! تو کوله جا دادم و پیاده تا تجریش اومدم. دم تندیس یادم افتاد که تو پاساژ یه شکلات فروشی هست که مارشملو داره و اونقدر بچه های گودر تو هفته گذشته حرفشو زده بودند که دیدم علیرغم خستگی دلم نمیاد ازش بگذرم. اومدم برم تا شکلات فروشیه که دیدم به به! ملکوتی حراج زده! ما هم ندید بدید! رفتیم 695 تومان خرید کردیم و 60% بهمان تخفیف دادند و نهایتا دویست و هفتادو هشت تومان ازمان گرفتند :( و ما هم دست پر بدون خرید مارشملو سوار اتول شده و به خانه خود برگشتیم!
ساعت 3 رسیدم خونه یادم افتاد که به جز یه سیب و نیم لیتر آب! هیچی نخوردم و تغذیه صبحانه و نهارم با کوله ام برگشت خونه!

نتیجه اخلاقی: به اندازه خرید یه بطری آب معدنی و نهار بیشتر با خودتون پول برندارید. کارت اعتباری هم نه! حرفشو نزن. با تاکسی برگردید. بسه هر چه کوهپیمایی و راهپیمایی کردید این چند قدمو تاکسی بگیرید که به اقتصاد خانواده و البته سلامت خودتون (از لحاظ گرسنگی نکشیدن) کمک میشه.
اگر با تاکسی از میدون تا سر پل اومده بودم هزینه ام میشد هزار تومن! نه این همه تومن! :(
تازه نگفتم بهتون؟ کم مونده بود تو راه زیر سنگینی خریدها و کوله‌م از گرسنگی غش کنم.

اما جای دوستان سبز که خیلی خیلی عالی بود.



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: - -



تعداد کل صفحات : 54 1 2 3 4 5 6 7 ...