<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rdf:RDF
    xmlns="http://purl.org/rss/1.0/"
    xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#"
    xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
    xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
    <channel rdf:about="http://meandme.mihanblog.com/post/rss">
        <title>نوشته های دختری که همه فکر میکنن بزرگ شده اما .....</title>
        <description>آدنم ،
آدن در زبان باستانی ایرلندی یعنی آتش کوچک،
به فارسی  آتش اخگرم و بزرگ؛
هم کودکم هم بزرگسال!
7 ساله یا 70 ساله!!
برخی اوقات هم دخترکی سر بر می آورد که : من هم هستم! 

</description>
        <link>http://meandme.mihanblog.com</link>
       <dc:date>2012-05-25T12:58:30+01:00</dc:date>
        <items>
            <rdf:Seq>
                <rdf:li rdf:resource="http://meandme.mihanblog.com/post/337"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://meandme.mihanblog.com/post/336"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://meandme.mihanblog.com/post/335"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://meandme.mihanblog.com/post/334"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://meandme.mihanblog.com/post/333"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://meandme.mihanblog.com/post/332"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://meandme.mihanblog.com/post/329"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://meandme.mihanblog.com/post/328"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://meandme.mihanblog.com/post/327"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://meandme.mihanblog.com/post/326"/>
            </rdf:Seq>
        </items>
    </channel>
    <item rdf:about="http://meandme.mihanblog.com/post/337">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2012-04-06T11:35:04+01:00</dc:date>
        <dc:source>meandme.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>آدن </dc:creator>
        <title>2.</title>
        <link>http://meandme.mihanblog.com/post/337</link>
        <description>امروز جمعه&lt;div&gt;دیشب تا 4 صبح به خودم پیجیده بودم و دلم میخواست سرمو بکوبم به دیوار تا این فکر و خیالهای بیخود و بیجهت بریزن بیرون. به ضرب و زور قرص خوابم برد.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;اما صبح یکی یکی دوستام تماس میگرفتن و پیام میدادن:&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;-آدن داریم میایم دنبالت بریم بیرون!&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;- دیشب خوابتو دیدم! خوبی؟&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div&gt;-آدن ظهر میام پیشت ناهار چی بگیرم؟&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;- دخترجان کجایی دلتنگتم و البته نگران!&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;بعد از همه این خوشحالیها ساعت سه یه دوست قدیمی اومد دنبالم و رفتیم پارک پرواز و بادبادک بازی و دیدن نی نی های خوشگل.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;ساعت 7 &amp;nbsp;هم فالوده و &amp;nbsp;نشست دوستانه با یه گروه دیگه از دوستام .&lt;/div&gt;&lt;div&gt;دیشب یک درصد هم احتمال نمیدادم که جمعه&amp;nbsp;‌ام &amp;nbsp;اینقدر خوب بگذره و نفهمم عصر جمعه کی گذشت!&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://meandme.mihanblog.com/post/336">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2012-04-04T11:38:07+01:00</dc:date>
        <dc:source>meandme.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>آدن </dc:creator>
        <title>1</title>
        <link>http://meandme.mihanblog.com/post/336</link>
        <description>

اکانت فیس بوکمو غیر فعال کردم. دیگه خودافشایی هام داشت از شور به در میشد.&amp;nbsp;&lt;div&gt;از دیشب تا حالا نخوابیدم.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;یه اتفاقی افتاده که بد و خوبشو نمیدونم. فقط از خدا میخوام که بهم صبر بده و راه و چاه و نشونم بده.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;



</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://meandme.mihanblog.com/post/335">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2012-04-03T17:34:17+01:00</dc:date>
        <dc:source>meandme.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>آدن </dc:creator>
        <title>فقط جهت اعلام موجودیت! </title>
        <link>http://meandme.mihanblog.com/post/335</link>
        <description>اول : سلام&lt;br&gt;دوم: سال نو مبارک. امیدوارم سال 91 سالی شیرین باشه برای همه.&lt;br&gt;سوم: خیلی وقت بود که میخواستم بیام و بنویسم اما نمیشد. &lt;br&gt;اما خوب الان شد. &lt;br&gt;اتفاقا حرف هم زیاده برای گفتن ولی موقع نوشتن میبینی که دستت فرار میکنه از دکمه های کی‌برد! الان هم هی مینویسم و پاک میکنم! نمیدونم چرا دلم نمیاد ثبتشون کنم.&lt;br&gt;میام.&lt;br&gt;سر میزنم.&lt;br&gt;هنوزم همه فقط! فکر میکنند که بزرگ شدم.&lt;br&gt;&lt;br&gt;


</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://meandme.mihanblog.com/post/334">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2011-11-14T15:20:01+01:00</dc:date>
        <dc:source>meandme.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>آدن </dc:creator>
        <title>نباید!</title>
        <link>http://meandme.mihanblog.com/post/334</link>
        <description>دلم میخواد بنویسم اما حس میکنم که دیگه نباید.&lt;br&gt;نباید بگم که دیگه اون آدن سابق نیستم.&lt;br&gt;نباید بگم که دلم به هوای کسی پر میزنه که نیست.&lt;br&gt;نباید بگم که گاهی اوقات حجم نبودن کسی که نیست همه زندگیمو پر و همه فضای حرکتم اشغال میکنه، اونقدر که فلج میشم.&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;الان در شهر دورم. جایی که خودمو تبعید کردم تا به کارهای دانشگاه برسم و مقاله و تزمو تکمیل کنم.&lt;br&gt;برام دعا کنید که بتونم تمومش کنم.&lt;br&gt;&lt;br&gt;


</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://meandme.mihanblog.com/post/333">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2011-11-11T16:18:19+01:00</dc:date>
        <dc:source>meandme.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>آدن </dc:creator>
        <title>دو ساله شد!</title>
        <link>http://meandme.mihanblog.com/post/333</link>
        <description>پسورد ورود به وبلاگمو فراموش کرده بودم و اینجانه در سکوت دو ساله شد!&lt;br&gt;دوهفته گذشته از دوسال پیش که خواستم اینجا با آدن نوشتنو تجربه کنم. &lt;br&gt;هنوز هم هستن کسانی که بی معرفتی منو بهم بخشیدن و مستمر سر میزنن. &lt;br&gt;از همه تون متشکرم و حالا که گودر تعطیل شده فکر میکنم برگردم و اینجا بنویسم. &lt;br&gt;


</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://meandme.mihanblog.com/post/332">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2011-10-14T09:33:28+01:00</dc:date>
        <dc:source>meandme.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>آدن </dc:creator>
        <title>گزارش یک حرکت!!</title>
        <link>http://meandme.mihanblog.com/post/332</link>
        <description>&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;color: rgb(0, 0, 0); font-family: tahoma; font-size: 11px; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; line-height: 18px; orphans: 2; text-align: right; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;صبح قبل از 5 حرکت کردم. دیشب هم که طبق معمول نخوابیده بودم. شاهد هم دارم (مرضیه بیا اگر حرفی بود پاسخگو باش).&lt;br&gt;هوا عالی بود.&lt;span class=&quot;Apple-converted-space&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br&gt;من دیوانه هم که آهنگ گذاشتم تو گوشم از پل تجریش تا یک سر تا پس قلعه رفتم. خوشبختانه صبح زود بود و هنوز این کافه چی های مسیر بیدار نشده بودند. خلوت هم بود. تک و توک افرادی بودند که داشتند میرفتن بالا و اکثرا هم مسن بودند. منم سرمو انداخته بودم پایین و میرفتم . هرچی از 6 میگذشت بر تعداد کوهپیمایان! افزوده میشد. همه هم یا خانواده یا بازهم خانواده :). دو سه جا یه ذره پایینتر یا بالاتر از مسیر اصلی رفتم روزنامه مو پهن کردم و نشستم که هر بار بلافاصله توسط خانواده محترمی کشف میشدم و بساط صبحانه شان کنار پای من پهن میشد. منم که مردم گریز!!! روزنامه مو میزدم زیر بغلم. کوله به پشتم و دوباره راه میفتادم. حتی یه بار 30 40 متر و در مسیر شمال غرب (تا جایی که میدونم مسیر به سمت شمال البته کمی انحراف به سمت شرقه! ممکنه من آماتور اشتباه کنم)حرکت کردم و پشت چند تا بوته و یه صخره تکیه دادم به سنگ و پاهامو دراز کردم تا اومدم ظرف میوه مو دربیارم بلافاصله یه آقای محترمی با لباس بیش از حد راحتی بدو بدو اومد که خاااااااااااااله بیا اینجا. خخخخخخخخخخخااااااااااااااالللللللللللللههههههههه نترس یه خانومه هم هست. تو میتونی بیای و پشت سر ایشون خیل عظیم آقایان راحتی پوش و خانمهای قهقهه زن و خاله‌ی &quot; ای ای ایوای ایوای نخورم زمین!&quot; اومدن و به من پیشنهاد دادن که خانم ببخشید میشه یه کم اونورتر بشینید ما سفرمونو تو سایه پهن کنیم؟! میبینی توروخدا!!&lt;br&gt;این همه زمین خدا! شانس منو میبینید آخه؟ باید بیای تو دل من سفرتو پهن کنی !؟ :/ :|&lt;br&gt;به هر تقدیر ماهم با توان حاصل از بلعیدن! یک سیب تا بند یخچال سرمونو انداختیم پایین و رفتیم بالا!!&lt;br&gt;راستش میخواستم تا شیر پلا برم بالا. اما چون تنها بودم و دیشب نخوابیده بودم و توانم کم بود و باد هم میومد و البته دلیل مهمتر که &quot;زمین کج بود!&quot; بالاتر نرفتم و همون اطراف یک ساعتی چرخیدم و کمی هم نشستمو از فضا لذت بردم. اما بعد از ساعت ده و نیم باد و خاک بیشتر شد و چون ترسیدم مسیر برگشت هم شلوغ بشه (امان از تنهایی! اییییییییییی) پاشدم و یه آلبوم شاد گذاشتمو برا خودم سرازیر شدم. مسیر تا یه حدی خوب بود اما از پس قلعه به بعد از ترافیک شد و شلوغ. همه ماشاله گروه گروه، فوج فوج و جفت حفت با ازین دی جی های سیار حتی! میرفتن بالا (و البته خوشا به حالشون و ایشاله که بهشون خوش گذشته باشه). مسیر برگشتو تا جایی که میتونستم تند برگشتم پایین. مسیرو پیاده اومدم . تو میدون خواستم تاکسی بگیرم که آگهی هفته فرهنگی یزدو دیدم ،از خدا خواسته رفتم کاخ سعد آباد و دیدن و خرید صنایع دستی و سوغات یزد(گلدان سفالی طرحدار برجسته ،کاشی آینه کاری و شیره انگور همدان! این آخریو نمیدونم چرا از یزدی ها گرفتم!! ). خریدا رو به زحمت! تو کوله جا دادم و پیاده تا تجریش اومدم. دم تندیس یادم افتاد که تو پاساژ یه شکلات فروشی هست که مارشملو داره و اونقدر بچه های گودر تو هفته گذشته حرفشو زده بودند که دیدم علیرغم خستگی دلم نمیاد ازش بگذرم. اومدم برم تا شکلات فروشیه که دیدم به به! ملکوتی حراج زده! ما هم ندید بدید! رفتیم 695 تومان خرید کردیم و 60% بهمان تخفیف دادند و نهایتا دویست و هفتادو هشت تومان ازمان گرفتند :( و ما هم دست پر بدون خرید مارشملو سوار اتول شده و به خانه خود برگشتیم!&lt;br&gt;ساعت 3 رسیدم خونه یادم افتاد که به جز یه سیب و نیم لیتر آب! هیچی نخوردم و تغذیه صبحانه و نهارم با کوله ام برگشت خونه!&lt;br&gt;&lt;br&gt;نتیجه اخلاقی: به اندازه خرید یه بطری آب معدنی و نهار بیشتر با خودتون پول برندارید. کارت اعتباری هم نه! حرفشو نزن. با تاکسی برگردید. بسه هر چه کوهپیمایی و راهپیمایی کردید این چند قدمو تاکسی بگیرید که به اقتصاد خانواده و البته سلامت خودتون (از لحاظ گرسنگی نکشیدن) کمک میشه.&lt;br&gt;اگر با تاکسی از میدون تا سر پل اومده بودم هزینه ام میشد هزار تومن! نه این همه تومن! :(&lt;br&gt;تازه نگفتم بهتون؟ کم مونده بود تو راه زیر سنگینی خریدها و کوله‌م از گرسنگی غش کنم.&lt;br&gt;&lt;br&gt;اما جای دوستان سبز که خیلی خیلی عالی بود.&lt;/span&gt;


</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://meandme.mihanblog.com/post/329">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2011-08-03T08:54:08+01:00</dc:date>
        <dc:source>meandme.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>آدن </dc:creator>
        <title>خواب هم که میبینیم!</title>
        <link>http://meandme.mihanblog.com/post/329</link>
        <description>دیشب خواب دیدم &lt;br&gt;گیس طلا اومده خونمون! با سحر دوستم از قبل آشنا بودن انگار &lt;br&gt; خونمون مراسم داشتیم&lt;br&gt;نمیدونم چه مراسمی اما شلوغ پلوغ بود&lt;br&gt;دیگ بکش اینور&lt;br&gt;صندلی بیار&lt;br&gt;میوه بشور منم هول شده بودم که ایوای آبرو ریزی شد که &lt;br&gt;مهمون اومده جا نداریم بشینه!&lt;br&gt;بعد ماندگار هم بود&lt;br&gt;برادرزاده دکتر&lt;br&gt;اومده برای مسابقه&lt;br&gt;منم شرکت کننده بودم&lt;br&gt;نمیدونم مسابقه چی بود اصلا!&lt;br&gt;یه دفعه دیدم تو دانشگاهم&lt;br&gt;مهندس ن صدام کرد که برم دم در اتاقش&lt;br&gt; گفت  حالا که بابام فوت کرده میخوام ازدواج کنم. اینم خصوصیات همسر ایده آل من&lt;br&gt;بعد خصوصیاتو روی کاغذ آ4 نوشته بود پشت کمدش چسبونده بود نشونم داد!&lt;br&gt;بعد هم&lt;br&gt;همونشو کند داد به من&lt;br&gt;منم 4 تکه میکردمشون به ترتیب حروف الفبا مثلا مرتب میکردم براش&lt;br&gt;که خانم الف رسید&lt;br&gt;پوزخند زد و رد شد!&lt;br&gt;منم گفتم چیه مگه؟&lt;br&gt;کاغذ باطله‌ن اینا!!&lt;br&gt;مهندس گفت بهت اعتماد دارم.&lt;br&gt;هر کی که تو بگی &lt;br&gt;منم یادم رفت به گیس طلا&lt;br&gt;گفتم یه خانم شیرازی هست که داره دکتر میشه&lt;br&gt;خوشگله و با نمک&lt;br&gt;خودم دوستش دارم&lt;br&gt;اتفاقا الانم خونه مونه&lt;br&gt;بریم ببینیمش؟

&lt;input id=&quot;gwProxy&quot; type=&quot;hidden&quot;&gt;&lt;input onclick=&quot;jsCall();&quot; id=&quot;jsProxy&quot; type=&quot;hidden&quot;&gt;</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://meandme.mihanblog.com/post/328">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2011-07-23T17:33:05+01:00</dc:date>
        <dc:source>meandme.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>آدن </dc:creator>
        <title>iهمینجوری شاید هم نه!</title>
        <link>http://meandme.mihanblog.com/post/328</link>
        <description>&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;مرا ببخش اگر تو را به باد سپردم&lt;br&gt;اگر تو را به اوج ترانه نبردم&lt;br&gt;&lt;br&gt;مرا ببخش اگر رفیق و یار نبودم&lt;br&gt;مرا ببخش اگر که ماندگار نبودم&lt;br&gt;&lt;br&gt;مرا ببخش اگر تو را به شعر شکستم&lt;br&gt;در مرگ برگ اگر به گریه نشستم&lt;br&gt;&lt;br&gt;مرا ببخش اگر که دریاوار نبودم&lt;br&gt;ببخش اگر که خانه‌نگهدار نبودم&lt;br&gt;مرا ببخش...&lt;br&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;(شـــهیار قنبری)&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;br&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;input id=&quot;gwProxy&quot; type=&quot;hidden&quot;&gt;&lt;input onclick=&quot;jsCall();&quot; id=&quot;jsProxy&quot; type=&quot;hidden&quot;&gt;</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://meandme.mihanblog.com/post/327">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2011-07-23T17:10:49+01:00</dc:date>
        <dc:source>meandme.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>آدن </dc:creator>
        <title>ببخشید!</title>
        <link>http://meandme.mihanblog.com/post/327</link>
        <description>

میخواستم کلی بنویسم&lt;br&gt;اما &lt;br&gt;نوشتنم نمیاد&lt;br&gt;همه حرفهای نگفته رو صفحه خالی حک میکنم&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;تمام شد!&lt;br&gt;نه شروع شده تازه&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;input id=&quot;gwProxy&quot; type=&quot;hidden&quot;&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input onclick=&quot;jsCall();&quot; id=&quot;jsProxy&quot; type=&quot;hidden&quot;&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;
&lt;input id=&quot;gwProxy&quot; type=&quot;hidden&quot;&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input onclick=&quot;jsCall();&quot; id=&quot;jsProxy&quot; type=&quot;hidden&quot;&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;
&lt;input id=&quot;gwProxy&quot; type=&quot;hidden&quot;&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input onclick=&quot;jsCall();&quot; id=&quot;jsProxy&quot; type=&quot;hidden&quot;&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://meandme.mihanblog.com/post/326">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2011-06-13T14:27:33+01:00</dc:date>
        <dc:source>meandme.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>آدن </dc:creator>
        <title>یکی باشه دلم واشه!</title>
        <link>http://meandme.mihanblog.com/post/326</link>
        <description>
انگار فقط موقعی که همه چی آروم نیست دلم برای نوشتن در اینجا تنگ میشه.&lt;br&gt;نمودار سینوسی ام امروز!&lt;br&gt;الان اونطرف نمودار در قعرم.&lt;br&gt;نا شکرم؟&lt;br&gt;حساسم! لوسم؟&lt;br&gt;هر چی که هستم!&lt;br&gt;&lt;br&gt;هر چند در واقع همه چی آرومه و من همش در سفر و در حال دریافت نوازش از محیط هستم!!&lt;br&gt;در دو هفته گذشته 2 تا سفر عالی رفتم و 2 تا تجربه ناب! &lt;br&gt;
اما یه دفعه شادی خونم رفت زیر صفر&lt;br&gt;اومدم اینجا بنویسم تا دلم واشه!&lt;br&gt;


</description>
    </item>
</rdf:RDF>

