نوشته های دختری که همه فکر میکنن بزرگ شده اما ..... آدنم ، آدن در زبان باستانی ایرلندی یعنی آتش کوچک، به فارسی آتش اخگرم و بزرگ؛ هم کودکم هم بزرگسال! 7 ساله یا 70 ساله!! برخی اوقات هم دخترکی سر بر می آورد که : من هم هستم! http://meandme.mihanblog.com 2017-09-22T22:41:44+01:00 text/html 2012-08-21T18:32:47+01:00 meandme.mihanblog.com آدن 6.1 http://meandme.mihanblog.com/post/342 این پنجمین " یک شهریور هست"&nbsp;<div>یا باقی اول شهریورها فرق داره.&nbsp;</div><div>شاید زنجیره اول شهریور ها! امروز قطع بشه.</div><div><br></div> text/html 2012-07-09T05:51:55+01:00 meandme.mihanblog.com آدن با "صبر" نزدیک شوید. http://meandme.mihanblog.com/post/341 <div><br></div><div>هی این آگهی " زود قضاوت نکنیم " و میبینم و باز زود قضاوت میکنم.&nbsp;</div><div>دیروز &nbsp;کم مونده بود رابطه 4 ساله مو با عزیزترین دوستم از بین ببرم.&nbsp;</div><div>&nbsp;اگر اتفاقی نیافتاد.&nbsp;</div><div>اگر آخرشب بر عکس ظهرش که آتشفشان بودم، خاموش و آروم بودم فقط به خاطر صبوری دوستمه.&nbsp;</div><div>صبر کرد تا من خودمو خالی کردم و کشتمش بعد برام توصیح داد که چی شده.&nbsp;</div><div>ما هم که شرمنده همیشگی هستیم. &nbsp;:/</div><div>چاره من صبره.</div><div>من که ندارم اما طرف مقابلم حتما باید داشته باشه.</div> text/html 2012-07-07T16:37:27+01:00 meandme.mihanblog.com آدن 3 http://meandme.mihanblog.com/post/339 امشب منتطر هیچ تلفن و پیامی نیستم.<div>فکر امروز و فردا هم نیستم.&nbsp;</div><div>فقط خوابم نمیاد!</div><div><br></div><div><br></div><div>پ.ن: سردم هم هست!</div> text/html 2012-07-04T17:30:20+01:00 meandme.mihanblog.com آدن قرار http://meandme.mihanblog.com/post/338 <br><div>نزدیک دو ساعت از نیمه شب گذشته.&nbsp;</div><div>نشستم دارم ریحان پاک میکنم.<div>دسته دسته</div><div>میگذارمشون تو سبد&nbsp;</div><div>با خودم زمزمه میکنم باده فروش می بده!&nbsp;باده فروش می بده!</div><div>تلویزیون روشن میکنم</div><div>شبکه تهران</div><div>دکتر الهامی داره میخونه :</div><div><br></div><div>قرارمان فصل انگور</div><div>شراب که شدم&nbsp;</div><div>بیا</div><div>تو جام بیاور</div><div>من جان...</div><div><br></div><div>من فکر میکنم که این شعر "رحمان عباسی" هست.</div><div><b>بیا</b> نداشت</div><div>فکر میکنم و بلند بلند تکرار میکنم</div><div><br></div><div><div>قرارمان فصل انگور</div><div>شراب که شدم&nbsp;</div><div>تو جام بیاور</div><div>من جان...</div></div><div><br></div><div>مطمئن شدم <b>بیا</b> اضافیه!</div><div><br></div><div>بعد دوباره تکرار میکنم</div><div>دوباره تکرار&nbsp;</div><div><br></div><div>همینطوری یه دفعه با دستهای کثیف میشینم پای لپتاپی که داره برام "باده فروش می بده!" پخش میکنه.</div><div>همچنان زمزمه میکنم.</div><div>تو فیس بوک مینویسم،</div><div>تو پلاس تکرارش میکنم،</div><div>با نوشتن یادم نمیره!</div><div>پاک نمیشه از ذهنم که آروم بگیرم.</div><div><br></div><div>دوباره میام ریحانها رو دسته میکنم.</div><div><br></div><div><b>قرارمان فصل انگور...</b></div><div><br></div><div>بغض میکنم</div><div>اشک میاد تا گوشه چشمم</div><div><br></div><div>یادته 18 مرداد؟</div><div><br></div><div><b>قرارمان؟</b></div><div><br></div><div><b>فصل انگور.</b>..؟</div><div><br></div><div>&nbsp;نیمه شب</div><div>کاخ نیاوران</div><div>کنسرت شهرام ناظری</div><div><br></div><div>ای ساربان آهسته ران&nbsp;</div><div>کارام جانم میرود</div><div>وان دل که با خود داشتم</div><div>با دلستانم میرود</div><div>...</div><div><br></div><div><br></div><div>صدای نفسهامو میشنوم</div><div>کوتاه و با آه</div><div><br></div><div><b>شراب که شدم</b>!&nbsp;</div><div><br></div><div>بزرگ شدم.&nbsp;</div><div>بزرگ شدم!</div><div>شراب شدم!</div><div>به دُرد هم نشستم!</div><div>به دَرد هم!</div><div><br></div><div><b>تو جام بیاور...</b></div><div><br></div><div>جام آوردی؟&nbsp;</div><div><br></div><div>من همینجا نرفتم و موندم. منتظر</div><div><br></div><div><b>من جان </b>گذاشتم ...</div><div><br></div><div><br></div><div><br></div><div><br></div><div>پ.ن: ادامه به قرینه&nbsp;<b>هیچ</b>&nbsp;حذف شد. </div><div><br></div><div><br></div><div><br></div><div><br></div><div><br></div><div><br></div></div> text/html 2012-04-06T11:35:04+01:00 meandme.mihanblog.com آدن 2. http://meandme.mihanblog.com/post/337 امروز جمعه<div>دیشب تا 4 صبح به خودم پیجیده بودم و دلم میخواست سرمو بکوبم به دیوار تا این فکر و خیالهای بیخود و بیجهت بریزن بیرون. به ضرب و زور قرص خوابم برد.</div><div>اما صبح یکی یکی دوستام تماس میگرفتن و پیام میدادن:</div><div><br></div><div>-آدن داریم میایم دنبالت بریم بیرون!</div><div><br></div><div>- دیشب خوابتو دیدم! خوبی؟</div><div><br></div><div><div>-آدن ظهر میام پیشت ناهار چی بگیرم؟</div></div><div><br></div><div>- دخترجان کجایی دلتنگتم و البته نگران!</div><div><br></div><div>بعد از همه این خوشحالیها ساعت سه یه دوست قدیمی اومد دنبالم و رفتیم پارک پرواز و بادبادک بازی و دیدن نی نی های خوشگل.</div><div>ساعت 7 &nbsp;هم فالوده و &nbsp;نشست دوستانه با یه گروه دیگه از دوستام .</div><div>دیشب یک درصد هم احتمال نمیدادم که جمعه&nbsp;‌ام &nbsp;اینقدر خوب بگذره و نفهمم عصر جمعه کی گذشت!</div><div><br></div><div><br></div><div><br></div> text/html 2012-04-04T11:38:07+01:00 meandme.mihanblog.com آدن 1 http://meandme.mihanblog.com/post/336 اکانت فیس بوکمو غیر فعال کردم. دیگه خودافشایی هام داشت از شور به در میشد.&nbsp;<div>از دیشب تا حالا نخوابیدم.&nbsp;</div><div>یه اتفاقی افتاده که بد و خوبشو نمیدونم. فقط از خدا میخوام که بهم صبر بده و راه و چاه و نشونم بده.</div><div><br></div><div><br></div> text/html 2012-04-03T17:34:17+01:00 meandme.mihanblog.com آدن فقط جهت اعلام موجودیت! http://meandme.mihanblog.com/post/335 اول : سلام<br>دوم: سال نو مبارک. امیدوارم سال 91 سالی شیرین باشه برای همه.<br>سوم: خیلی وقت بود که میخواستم بیام و بنویسم اما نمیشد. <br>اما خوب الان شد. <br>اتفاقا حرف هم زیاده برای گفتن ولی موقع نوشتن میبینی که دستت فرار میکنه از دکمه های کی‌برد! الان هم هی مینویسم و پاک میکنم! نمیدونم چرا دلم نمیاد ثبتشون کنم.<br>میام.<br>سر میزنم.<br>هنوزم همه فقط! فکر میکنند که بزرگ شدم.<br><br> text/html 2011-11-14T15:20:01+01:00 meandme.mihanblog.com آدن نباید! http://meandme.mihanblog.com/post/334 دلم میخواد بنویسم اما حس میکنم که دیگه نباید.<br>نباید بگم که دیگه اون آدن سابق نیستم.<br>نباید بگم که دلم به هوای کسی پر میزنه که نیست.<br>نباید بگم که گاهی اوقات حجم نبودن کسی که نیست همه زندگیمو پر و همه فضای حرکتم اشغال میکنه، اونقدر که فلج میشم.<br><br><br><br>الان در شهر دورم. جایی که خودمو تبعید کردم تا به کارهای دانشگاه برسم و مقاله و تزمو تکمیل کنم.<br>برام دعا کنید که بتونم تمومش کنم.<br><br> text/html 2011-11-11T16:18:19+01:00 meandme.mihanblog.com آدن دو ساله شد! http://meandme.mihanblog.com/post/333 پسورد ورود به وبلاگمو فراموش کرده بودم و اینجانه در سکوت دو ساله شد!<br>دوهفته گذشته از دوسال پیش که خواستم اینجا با آدن نوشتنو تجربه کنم. <br>هنوز هم هستن کسانی که بی معرفتی منو بهم بخشیدن و مستمر سر میزنن. <br>از همه تون متشکرم و حالا که گودر تعطیل شده فکر میکنم برگردم و اینجا بنویسم. <br> text/html 2011-10-14T09:33:28+01:00 meandme.mihanblog.com آدن گزارش یک حرکت!! http://meandme.mihanblog.com/post/332 <span class="Apple-style-span" style="color: rgb(0, 0, 0); font-family: tahoma; font-size: 11px; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; line-height: 18px; orphans: 2; text-align: right; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px; background-color: rgb(255, 255, 255); ">صبح قبل از 5 حرکت کردم. دیشب هم که طبق معمول نخوابیده بودم. شاهد هم دارم (مرضیه بیا اگر حرفی بود پاسخگو باش).<br>هوا عالی بود.<span class="Apple-converted-space">&nbsp;</span><br>من دیوانه هم که آهنگ گذاشتم تو گوشم از پل تجریش تا یک سر تا پس قلعه رفتم. خوشبختانه صبح زود بود و هنوز این کافه چی های مسیر بیدار نشده بودند. خلوت هم بود. تک و توک افرادی بودند که داشتند میرفتن بالا و اکثرا هم مسن بودند. منم سرمو انداخته بودم پایین و میرفتم . هرچی از 6 میگذشت بر تعداد کوهپیمایان! افزوده میشد. همه هم یا خانواده یا بازهم خانواده :). دو سه جا یه ذره پایینتر یا بالاتر از مسیر اصلی رفتم روزنامه مو پهن کردم و نشستم که هر بار بلافاصله توسط خانواده محترمی کشف میشدم و بساط صبحانه شان کنار پای من پهن میشد. منم که مردم گریز!!! روزنامه مو میزدم زیر بغلم. کوله به پشتم و دوباره راه میفتادم. حتی یه بار 30 40 متر و در مسیر شمال غرب (تا جایی که میدونم مسیر به سمت شمال البته کمی انحراف به سمت شرقه! ممکنه من آماتور اشتباه کنم)حرکت کردم و پشت چند تا بوته و یه صخره تکیه دادم به سنگ و پاهامو دراز کردم تا اومدم ظرف میوه مو دربیارم بلافاصله یه آقای محترمی با لباس بیش از حد راحتی بدو بدو اومد که خاااااااااااااله بیا اینجا. خخخخخخخخخخخااااااااااااااالللللللللللللههههههههه نترس یه خانومه هم هست. تو میتونی بیای و پشت سر ایشون خیل عظیم آقایان راحتی پوش و خانمهای قهقهه زن و خاله‌ی " ای ای ایوای ایوای نخورم زمین!" اومدن و به من پیشنهاد دادن که خانم ببخشید میشه یه کم اونورتر بشینید ما سفرمونو تو سایه پهن کنیم؟! میبینی توروخدا!!<br>این همه زمین خدا! شانس منو میبینید آخه؟ باید بیای تو دل من سفرتو پهن کنی !؟ :/ :|<br>به هر تقدیر ماهم با توان حاصل از بلعیدن! یک سیب تا بند یخچال سرمونو انداختیم پایین و رفتیم بالا!!<br>راستش میخواستم تا شیر پلا برم بالا. اما چون تنها بودم و دیشب نخوابیده بودم و توانم کم بود و باد هم میومد و البته دلیل مهمتر که "زمین کج بود!" بالاتر نرفتم و همون اطراف یک ساعتی چرخیدم و کمی هم نشستمو از فضا لذت بردم. اما بعد از ساعت ده و نیم باد و خاک بیشتر شد و چون ترسیدم مسیر برگشت هم شلوغ بشه (امان از تنهایی! اییییییییییی) پاشدم و یه آلبوم شاد گذاشتمو برا خودم سرازیر شدم. مسیر تا یه حدی خوب بود اما از پس قلعه به بعد از ترافیک شد و شلوغ. همه ماشاله گروه گروه، فوج فوج و جفت حفت با ازین دی جی های سیار حتی! میرفتن بالا (و البته خوشا به حالشون و ایشاله که بهشون خوش گذشته باشه). مسیر برگشتو تا جایی که میتونستم تند برگشتم پایین. مسیرو پیاده اومدم . تو میدون خواستم تاکسی بگیرم که آگهی هفته فرهنگی یزدو دیدم ،از خدا خواسته رفتم کاخ سعد آباد و دیدن و خرید صنایع دستی و سوغات یزد(گلدان سفالی طرحدار برجسته ،کاشی آینه کاری و شیره انگور همدان! این آخریو نمیدونم چرا از یزدی ها گرفتم!! ). خریدا رو به زحمت! تو کوله جا دادم و پیاده تا تجریش اومدم. دم تندیس یادم افتاد که تو پاساژ یه شکلات فروشی هست که مارشملو داره و اونقدر بچه های گودر تو هفته گذشته حرفشو زده بودند که دیدم علیرغم خستگی دلم نمیاد ازش بگذرم. اومدم برم تا شکلات فروشیه که دیدم به به! ملکوتی حراج زده! ما هم ندید بدید! رفتیم 695 تومان خرید کردیم و 60% بهمان تخفیف دادند و نهایتا دویست و هفتادو هشت تومان ازمان گرفتند :( و ما هم دست پر بدون خرید مارشملو سوار اتول شده و به خانه خود برگشتیم!<br>ساعت 3 رسیدم خونه یادم افتاد که به جز یه سیب و نیم لیتر آب! هیچی نخوردم و تغذیه صبحانه و نهارم با کوله ام برگشت خونه!<br><br>نتیجه اخلاقی: به اندازه خرید یه بطری آب معدنی و نهار بیشتر با خودتون پول برندارید. کارت اعتباری هم نه! حرفشو نزن. با تاکسی برگردید. بسه هر چه کوهپیمایی و راهپیمایی کردید این چند قدمو تاکسی بگیرید که به اقتصاد خانواده و البته سلامت خودتون (از لحاظ گرسنگی نکشیدن) کمک میشه.<br>اگر با تاکسی از میدون تا سر پل اومده بودم هزینه ام میشد هزار تومن! نه این همه تومن! :(<br>تازه نگفتم بهتون؟ کم مونده بود تو راه زیر سنگینی خریدها و کوله‌م از گرسنگی غش کنم.<br><br>اما جای دوستان سبز که خیلی خیلی عالی بود.</span>